احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٧١ - جاى شكوه نيست هنگام وصال
عَن انَس انَّ رَجُلًا كَانَ يَكتُبُ للنَّبىِّ (صَلّى اللَّهُ عَلَيه وَ آله و سَلَّمَ) وَ قَد كَانَ قَرَأَ البَقَرَةَ وَ آلَ عمرَانَ وَ كَانَ الرَّجُلُ اذَا قَرَأَ البَقَرَةَ وَ آلَ عمرَانَ جَلَّ فينَا[١].
مسند احمد، ج ٣، ص ١٢٠، نهايه ابن اثير، ج ١، ص ١٤٧، فيه ما فيه (انتشارات دانشگاه تهران) ص ٢٩٦ [ص ٧٨ احاديث مثنوى]
[جاى شكوه نيست هنگام وصال]
٤٢٢-
|
«آن يكى را يار پيش خود نشاند |
نامه بيرون كرد و پيش يار خواند |
|
مأخذ آن حكايت ذيل است:
انَّ عُرَيبَ زَارَت مُحَمَّدَ بنَ حَامدٍ وَ جَلَسَا جَميعاً فَجَعَلَ يُعاتبُهَا وَ يَقُولُ فَعَلَت كَذَا وَ فَعَلت كَذَا ثُمَّ اقبَلَت عَلَيه فَقَالَت يَا عَاجزُ خُذ بنَا فيمَا نَحنُ فيه وَ فيمَا جئنَا الَيه وَ قَالَ جَحظَةُ فى خَبَره اجعَل سَرَاويلى مخنَقَتى وَ الصق خَلخَالى بقُرطى فَاذَا كَانَ غَداً اكتُب الَىَّ بعتَابكَ فى طُومَارٍ حَتَّى اكتُبَ الَيكَ فى ثَلَاثَة وَ دَع الفُضُولَ، فَقَد قَالَ الشَّاعرُ:
|
دَعى عَدَّ الذُّنُوب اذَا التَقَينَا |
تَعالى لَا اعدُّ وَ لَا تُعَدِّى[٢]. |
|
اغانى، طبع بولاق، ج ١٨، ص ١٨٤ و اين حكايت در محاضرات راغب، ج ٢، ص ٥٧ به طريق ذيل روايت شده است:
وَ كَانَ رَجُلٌ يَعشقُ جَاريَةً فَاجتَمَعَ بهَا لَيلَةً فَجَعَلُ يُعَاتبُهَا فَقَالَت يَا جَاهلُ دَع العتَابَ للكتَاب وَ اجعَل قَميصى مخنَقَتى[٣].
[ص ٩٩ قصص مثنوى]
[١] - از انس نقل شده است مردى كه قارى سورههاى بقره و آل عمران بود براى پيامبر٦ كتابت مىكرد. وى به خاطر[ حفظ و] قرائت قرآن نزد ما مورد تجليل و احترام بود.
[٢] - زنى به نام عُريب بر مردى به نام محمد بن حامد وارد شد و كنار هم نشستند.
مرد شروع كرد به گلايه كردن و مرتب مىگفت چرا چنين و چنان كردى؟ عريب به طرفش رفت و گفت اى بىچاره، اكنون وقت به من پرداختن است نه گلايه كردن! جحظه دنباله سخن عريب را چنين نقل كرده است: تن پوشم را به گردن، و خلخالم را به گوشوارهام برسان! فردا كه شد گلايههايت را طومار كن و بفرست تا من هم سه برابرش پاسخ دهم و بيش از اين سخن نگو! شاعر گفته است: وقتى به هم مىرسيم بهتر است جُرم همديگر را به رخ نكشيم.
من چيزى نمىگويم تو هم چيزى نگو.
[٣] - مردى به كنيزكى عشق مىورزيد. در شبى كه به هم رسيدند شروع كرد به گلايه و سرزنش كردن. كنيزك گفت: اى نادان، گلايه را بگذار براى وقتى كه نامه مىنويسى فعلًا پيراهنم را به گردنم آويز!