احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٥٩ - با سگ ليلى سخنها داشت قيس
و عبارت ذيل:
قَالَ بَقيَّةُ بنُ الوَليد انَّ المُؤمنَ اذَا احَبَّ المُؤمنَ احَبَّ كَلبَهُ[١]. كه در احياء العلوم، ج ٢، ص ١٠٠، ١١٤، ١٣٠ و عبارت ديگر مَن يُحبُّ انسَاناً يُحبُّ كَلبَ مَحَلَّته[٢].
[ص ٩١ قصص مثنوى] كه در همان كتاب ج ٤ ص ٢٣٨ نقل شده نيز مفيد همين معنى است.
حكايت كنند كه مجنون روزى سگكى بديد در دشت. او را بنواخت و بدو شاد گشت.
گفتند چرا شاد شدى بدين سگ. گفتا كه روزى به كوى ليلى گذشته است.
بيت
|
من آن كس را چو چشم خويش دارم |
كه چشمش ديده باشد روى يارم |
|
از كتاب تاج القصص و انيس المريدين تأليف ابو نصر احمد بن محمد بن نصر البخارى كه در سال ٤٦٥ يا ٤٧٥ تدوين شده است (از يادداشتهاى دانشمند محقق آقاى مجتبى مينوى).
[ص ٢٦٣ قصص مثنوى]
[با سگ ليلى سخنها داشت قيس]
٤٠٦-
|
«آن شغالى رفت اندر خُمّ رنگ |
اندر ان خُم كرد يك ساعت درنگ |
|
بنا به گفته مستشرق و مأسوف عليه نيكلسن در شرح مثنوى، اين حكايت با يكى از قصههاى منسوب به ازوپ مناسبتى دارد و آن حكايت اين است:
شغالى كه از خود خواهى و تكبر نابجا ممتلى بود چند پر طاووس كه از تن وى
[١] - بقية بن وليد گفته است: مؤمنى كه مؤمن ديگر را دوست داشته باشد به سگ كويش نيز علاقه مىورزد.
[٢] - كسى كه ديگرى را دوست داشته باشد سگ كويش را هم دوست دارد.