احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٤٧ - قصه فرزند فيل و انتقام
وَ قَالُوا اى عَبد اللَّه كُلُّنَا قَد عَاهَدنَا اللَّهَ وَ نَذَرنَا نَذراً ان نَجَانَا اللَّهُ فَانذر انتَ نَذراً وَ عَاهد اللَّهَ عَهداً فَقُلتُ انَا مُتَجَرِّدُ منَ الدُّنيَا مَا لى وَ النَّذرُ فَالَحُّوا عَلىَّ فَقُلتُ للَّه علَىَّ نَذرٌ ان يَخلصنى اللَّهُ ممَّا انَا فيه لَا آكُلُ لَحمَ الفيل فَقَالُوا ايشٍ هَذَا النَّذرُ وَ هَل يَاكُلُ لَحمَ الفيل احَدٌ فَقُلتُ كَذَا وَقَعَ فى سرِّى وَ اجرَى اللَّهُ عَلَى لسَانى فَانكَسَرَت السَّفينَةُ وَ وَقَعَت فى جَمَاعَةٍ من اهلهَا الَى السَّاحل فَبقينَا ايَّاماً لَم نُذق ذُواقاً فَبَينَمَا نَحنُ قُعُودٌ اذَا بوَلَد فيلٍ فَاخَذُوهُ وَ ذَبَحُوهُ فَاكَلُوا لَحمَهُ وَ عَرَضُوا عَلىَّ اكلَهُ فَقُلتُ انَا نَذَرتُ وَ عَاهَدتُ اللَّهَ ان لَا آكُلَ لَحمَ الفيل فَاعتَلُّوا عَلىَّ بأنِّى مُضطَرٌّ وَلى فَسخُ العَهد لاضطرَارى فَابيتُ عَلَيهم وَ ثَبَتتُ عَلَى العَهد فَاكَلوُا وَ امتَلَأُوا وَ نَامُوا فَبَينَمَا هُم نيَامٌ اذ جَاءَت الفيلَةُ تَطلُبُ وَلَدَهَا وَ تَتبَعُ اثرَهُ فَلَم تَزَل تَشُمُّ وَاحداً وَاحداً فَكُلَّما شَمَّت من وَاحدٍ رَائحَةَ اللَّحم دَاسَتهُ برجلهَا او بيَدهَا فَقَتَلَتهُ حَتَّى قَتَلَتهُم كُلَّهُم ثُمَّ اقبَلَت الَىَّ فَلَم تَزَل تَشُمُّنى فَلَم تَجد منِّى رَائحَةَ اللَّحم فَادَارَت مُؤَخرهَا وَ اومَأَت بخُرطُومهَا اى اركب فَلَم اقف عَلَى مَا أَومَأَت فَرَفَعَت ذَنبَهَا وَ رجلَهَا فَعَلمتُ انَّهَا تُريدُ منِّى رُكُوبَهَا فَرَكبتُهَا فَاستَوَيتُ عَلَى شَيءٍ وَطىءٍ فَسَارَت بى سَيراً عَنيفاً الَى ان جَاءَت بى فى لَيلَةٍ الَى مَوضع زَرعٍ وَ سَوَادٍ وَ اومَأَت الىَّ ان انزلَ فَتَدَلَّت برجلهَا حَتَّى نَزَلتُ عَنهَا فَسَارَت سَيراً اشَدُّ من سَيرهَا بىفَلَمَّا اصبَحتُ رَأَيتُ زَرعاً وَ سَوَاداً وَ نَاساً فَحَمَلُونى الَى مَلكهم فَسَأَلَنى تَرجُمَانَهُ فَاخبَرتُهُ بالقصَّة وَ مَا جَرَى عَلَى القَوم فَقَالَ لى تَدرى كَم السَّيرُ الَّذي سَارَ بكَ اللَّيلَةَ فَقُلتُ لَا فَقَالَ سَيرَةُ ثَمَانيَةَ ايَّامٍ سَارت بكَ فى لَيلَةٍ فَلَبثتُ عندَهُم الَى ان حُملتُ وَ رَجَعتُ[١].
و همين حكايت را دميرى از حلية الاولياء در كتاب حياة الحيوان نقل مىكند (جلد ٢ ص ٣٩٣) و قاضى ابو على تنوخى در نشوار المحاضرة جلد دوم، طبع دمشق، صفحه ١٠٩- ١٠٧ به روايت جعفر خلدى صوفى و عوفى در جوامع الحكايات، باب نهم از قسم چهارم اين كرامت را به ابراهيم خوّاص نسبت مىدهند و ابن بطوطه اين كرامت را به ابو عبد اللّه خفيف منسوب مىكند.
رحله ابن بطوطه، طبع مطبعه تقدم، جلد اول، ص ١٣٤- نيز رجوع كنيد به كتاب الفرج بعد الشدة، طبع مصر، جلد ٢، ص ٨٠. [ص ٨٧ قصص مثنوى]
[١] - محمد بن حسين از عبد الواحد بن بكر ماجراى سفر ابو عبد اللّه قلانسى را از زبان خودش چنين نقل كرد: در يكى از مسافرتهاى دريايى دچار طوفان شديم سرنشينان كشتى به دعا و تضرع و نذر و نياز پرداختند. آن گاه به من( ابو عبد اللّه) گفتند همان طورى كه ما با خدا پيمان بستيم و براى نجات خود نذر كرديم تو هم با خداى خويش نذر و نيازى داشته باش.
در جواب گفتم من از دنيا دل كندهام مرا چه به نذر كردن! ولى سرانجام به اصرار حاضران چنين نذر كردم: خدايا، اگر از خطر نجات يابم هرگز گوشت فيل نخواهم خورد! حاضران گفتند مگر كسى هم هست كه از گوشت فيل بخورد، اين چه نذرى است؟ پاسخ دادم اين چنين نذرى به دلم برات شد و خدا آن را بر زبانم جارى كرد. از قضا كشتى به سبب شكستگى مجبور شد به ساحلى فرود آيد. چند روزى آنجا مانديم. در آنجا از خوردنى خبرى نبود.
ناگهان بچه فيلى ظاهر شد. همسفران( به علت گرسنگى شديد) او را گرفتند و فورا ذبح كردند و به خوردن گوشتش پرداختند. به من هم تعارف كردند. من گفتم با توجه به نذرى كه كردهام هرگز از آن گوشت نخواهم خورد. گفتند چون شرايط اضطرارى است مىتوان آن را نقض كرد. ولى من همچنان به نذر خود وفادار ماندم. همسفران پس از اين كه سير شدند همگى به خواب رفتند. در اين هنگام فيل مادهاى سر رسيد. او در جست و جوى فرزندش بود همه جا را مىبوييد تا استخوانهاى فرزندش را يافت. آن گاه به سراغ خفتگان رفت. و چون دريافت كه آنها خورنده فرزندش هستند يكى يكى همه را با دست و پاى خود له مىكرد و به قتل مىرساند. بعد به سراغ من آمد. اما با بوييدن من خيلى زود دريافت كه من از گوشت فرزندش نخوردهام. چرخى زد و با خرطومش به من اشاره كرد كه سوار شو. من متوجه خواسته او نشدم. اما همين كه پا و دمش را بلند كرد فهميدم منظورش سوار شدن من است. من هم با سوار شدن بر پشتش آرامش يافتم. فيل به سرعت پيش مىرفت و شبانه مرا به زمين حاصل خيز و پر جمعيتى رسانيد.
سپس به من اشاره كرد كه پياده شوم و همزمان شكم خود را به زمين نزديك كرد.
من به راحتى پايين آمدم و بلافاصله فيل با سرعت آنجا را ترك كرد. صبحگاهان، چشمم به زراعت و انبوه مردم افتاد. فورا مرا نزد فرمانروايشان بردند. مترجمى از من سؤال مىكرد و من پاسخ مىدادم و ماجراى خود را به تمامى گفتم. وى پرسيد مىدانى در يك شب چه قدر راه را طى كردهاى؟ گفتم خير. گفت هشت روز راه را يك شبه پشت سر گذاشتهاى! اقامت من در آنجا خيلى طول نكشيد و سرانجام مرا سوار كردند و به سرزمين خويش برگرداندند.