احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٤ - دل به سايه خوش نمودن ابلهى است
شيخ عطار در مصيبت نامه با تفاوتى كه مناسب روايت مثنوى است به نظم آورده و گفته است:
|
گفت هارون عشق مجنون مىشنود |
آن هوس او را چو مجنون مىربود |
|
|
خواست تا ديدار ليلى بيند او |
پيش ليلى يك نفس بنشيند او |
|
|
خواند ليلى را و چون كردش نگاه |
سهل آمد روى او در چشم شاه |
|
|
خواند مجنون را و گفت اى بيخبر |
نيست ليلى را جمالى بيشتر |
|
|
تو چنين مست جمال او شدى |
از جنونى در جوال او شدى |
|
|
ترك او گير و مدارش نيز دوست |
زان كه بر هر نيمه تركى صد چو اوست |
|
|
گفت تو كى ديدى آن رخسار را |
عشق مجنون بايد آن ديدار را |
|
|
تا نبايد عشق مجنونى پديد |
كى شود ليلى به خاتونى پديد |
|
|
نيست نقصان در جمال آن نگار |
هست نقصان در نظر اى شهريار |
|
|
گر به چشم من ببينى روى او |
تو نياسايى ز خاك كوى او |
|
|
زشت بادا روى ليلى در جهان |
تا بماند خويش اندر نهان |
|
[ص ٨ قصص مثنوى]
[دل به سايه خوش نمودن ابلهى است]
٤٠-
|
«تير اندازد به سوى سايه، او |
تركشش خالى شود از جست و جو |
|
|
تركش عمرش تهى شد عمر رفت |
از دويدن در شكار سايه، تفت |
|