احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢١٤ - داستان باغبان و آن سه دزد/ قصه گاوان و شير چارهگر(
او محكم ببست. آن گاه روى به دانشمند آورد و گفت همه به عالَم، بندگان ساداتند و حرمت نسب ايشان بر همگنان ظاهر. اما تو كه دعوى علم كنى اين قدر ندانى كه در باغ مردمان بىاجازت نشايد رفت. آن علم تو را چه مقدار ماند و من و مال من فداى سادات باد. اما هر جاهل كه خود را دانشمند خواند و مال مسلمانان را حلال داند او سزاى تأديب و درخور تعذيب باشد. پس او را نيز ادبى بليغ بكرد و او را مقيّد كرد. پس علوى تنها بماند روى به وى كرد و گفت اى مدعى نااهل و اى موىدار وافر جهل، نگويى به چه سبب بىاجازت من در رز من آمدهاى و مال ما را باطل كردهاى و پيغمبر- ٧- گفته است (نگفته است، ظ) كه مال من بر علويان حلال است پس او را نيز ببست. و بدين طريق هر چهار مقيد كرد و بهاى انگور خود از ايشان استيفا كرد و به شفاعت ايشان را رها كرد. جوامعالحكايات، باب ٢٥ از قسم اول و مناسب آن حكايتى است كه مىدانى در ذيل مثل- انَّمَا اكلتُ يَومَ اكلَ الثَّورُ الابيَضَ- مىآورد:
يُروَى انَّ اميرَ المُؤمنينَ عَلَيه السَّلامُ قَالَ انَّمَا مَثَلى وَ مَثَلُ عُثمانَ كَمَثَل اثوَارٍ ثَلاثَةٍ كُنَّ فى اجمَةٍ ابيَضَ وَ اسوَدَ وَ احمَرَ وَ مَعَهُنَّ فيهَا اسَدٌ فَكَانَ لَا يَقدرُ منهُنَّ عَلَى شَيءٍ لاجتمَاعهنَّ عَلَيه فَقَالَ للثَّور الاسوَد وَ الثَّور الاحمر لَا يَدُلُّ عَلَينَا فى اجمَتنَا الَّا الثَّورُ الابيَضُ فَأَنَّ لَونَهُ مَشهُورٌ وَ لَونى عَلَى لَونكُمَا فَلَو تَرَكتُمَانى آكُلُهُ صَفَت لَنَا الاجمَةُ فَقَالا دَونَكَ فَكُلهُ فَأَكَلَهُ فَلَمَّا مَضَت ايَّامٌ قَالَ لَونى عَلَى لَونكَ فَدَعنى آكُلُ الاسوَدَ لتَصفُو لَنا الاجمَةُ فَقَالَ دُونَكَ فَكلهُ فَأَكَلَهُ ثُمَّ قَالَ للأَحمَر انِّى آكُلُكَ لَا مَحَالَةَ فَقَالَ دَعنى انَادى ثَلَاثاً فَقَالَ افعَل فَنَادَى الَا انِّى اكلتُ يَومَ اكلَ الثَّورُ الَابيضُ[١].
مجمع الامثال، طبع تهران، ص ٥٥- ٥٤ [ص ٦٧ به بعد قصص مثنوى]
[١] - روايت كردهاند كه امير مؤمنان على( ع) فرمود مَثَل من و عثمان مَثَل سه گاو سفيد و سياه و قرمزى است كه در جنگلى زندگى مىكردند. شيرى هم در آنجا زندگى مىكرد و چون نتوانسته بود گاوها را- به سبب اتحادى كه با هم داشتند- شكار كند به فكر چارهجويى افتاد. يك روز به گاوهاى سياه و قرمز گفت فقط گاو سفيد است كه با جمع ما در اين جنگل تناسب ندارد. اگر اجازه دهيد او را از سر راه بردارم تا جنگل با صفا شود! گفتند موافقيم. شير چند روز بعد، پس از خوردن گاو سفيد به گاو قرمز گفت من و تو تناسب در رنگ داريم اجازه بده، آن سياه را از ميان بردارم تا جنگل صفايش بيشتر شود! گاو قرمز موافقت كرد. سپس به گاو قرمز گفت شكى نيست كه نوبتى هم باشد اكنون نوبت خورده شدن توست! گفت( حال كه چارهاى نيست) بگذار سه بار ندايى را سردهم. شير گفت( هر چه مىخواهد دل تنگت) بگو! سپس گاو قرمز فرياد زد خورده شدن من آن روز قطعيت يافت كه گاو سفيد خورده شد!