احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٦٥ - قصه آن كر كه آمد ز آسيا
آنگه ابراهيم- ٧- اسماعيل را بخوابانيد و روى او را بر زمين نهاد و كارد بر آورد تا بر حلق او براند از پس پشتش. آواز آمد كه: يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا [١٠٥ سوره صافّات] سَدّى گفت خداى تعالى صفحهاى از مس بر حلق او زد تا كارد. كار نكرد.
چندان كه ابراهيم كارد مىماليد هيچ نمىبريد. از ضجارت، كارد از دست بيفكند. و به ديگر روايت آمد كه اسماعيل را به روى افكند و كارد بر قفاى او نهاد. چندان كه تيزى كارد مىخواست تا برو مالد كارد بر مىگرديد. او از آن تعجّب فرو ماند. تفسير ابو الفتوح، ج ٤، ص ٤٤٠ و در تفسيرى بسيار قديم مكتوب در هفتم ربيع الآخر ٦٢٨ كه نسخه عكسى آن در كتاب خانه ملى محفوظ است اين قصّه چنين مىآيد: و نيز گفتهاند كه ذبيح پدر را گفت اى پدر، مرا در سجده بسمل كن و در روى من منگر كه نبايد كه دلت بسوزد و مرا بسمل نكنى. و نيز گفتهاند پدر را گفت موى پيشانى من بگير. ميان دو كتف من بنشين. تا چون كارد به من رسد تو پر خون نشوى و من نتپم. چون كارد بر حلق او نهاد كارد بگشت. تيزى سوى ابراهيم شد و پشتش سوى ذبيح. گفت اى پدر من، سر كارد را در حلق من زن كه تيزش نمىبرد. ابراهيم سر كارد در حلق او زد كارد دو تا شد. خداى تعالى صدق ابراهيم و فرزندش بدين فرمان كه داد پديد كرد.
[ص ٤٧ قصص مثنوى]
[قصّه آن كر كه آمد ز آسيا]
٢٧٠-
|
«ما چو كراّن ناشنيده يك خطاب |
هرزه گويان از قياس خود جواب |
|
اشاره به قصّه آن كر است كه به عيادت رفت، مذكور در مثنوى، جلد اول [١/ ٣٣٦٠ به بعد]. و نظير آن قصّه ذيل است:
كرى از آسيا مىآمد. يكى را ديد كه به سوى آسيا مىرسيد. با خود قياس كرد كه بخواهد پرسيد كه از كجا مىآيى؟ سلام را فراموش كرد. چو اوّل غلط كرد منْ اوَّله الَى آخره غلط شد. قياس كرد كه بگويد از كجا مىآيى بگويم از آسيا. بگويد چند آرد كردى بگويم كيلهاى و نيم. بگويد آب نيكو بود بگويم تا اينجا كه ميان است. او آمد گفت سلامٌ عليك. گفت از آسيا. گفت خاكت بر سر! گفت كيلهاى و نيم به جد. مىگويدش به ...
زن وا رَوْ. اشارت كرد تا ميان! مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح اسلامبول [ص ٤٨ قصص مثنوى]