ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٣٣ - ٥٦٠
آن صندوق بياوريد و ابراهيم را با صندوق و هر چه داشت همه را بردند تا نزد پادشاه رسانيدند پادشاه بابراهيم گفت اين صندوق را باز كن.
ابراهيم- اى پادشاه خانواده و خالهزاده من در ميان آنست و من هر چه دارم در برابر آن بتو ميدهم.
پادشاه بزور ابراهيم را واداشت تا آن را باز كرد و تا چشم پادشاه بروى ساره افتاد نتوانست خوددارى كند و سفاهت او بر خردش چيره شد و دست بسوى ساره دراز كرد و ابراهيم نتوانست اين وضع را بنگرد و روى خود را از آنها برگردانيد و گفت: «بار خدايا دست او را از خاندان و از خالهزاده من كوتاه كن» بر اثر نفرين ابراهيم دست او خشك شد، نه بساره رسيد و نه توانست به سوى خود برگرداند.
پادشاه- معبود تو است كه با من چنين كرده؟
ابراهيم- آرى راستى معبود من غيرتمند است و از حرام بدش مىآيد و او است كه ميان تو و حرام حائل شده.
پادشاه رو بابراهيم- از معبودت بخواه دستم را بمن برگرداند و اگر از تو اجابت كرد من از ساره صرف نظر كنم و باو تعرضى نكنم.
ابراهيم بدرگاه خدا- معبودا دستش را برگردان تا از حرم من خوددارى كند- فرمود:
خدا عز و جل دست آن پادشاه را باو بازگردانيد و باز چشم بساره انداخت و دست خود را بوى دراز كرد و ابراهيم از غيرت روى خود را برگردانيد و گفت: بار خدايا دست ويرا از او بازدار فرمود باز دستش خشك شد و بساره نرسيد.
پادشاه رو بابراهيم- راستى معبودت غيرتمند است و راستى كه تو هم غيرتمندى از معبودت