ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٦٧ - ٥٩١
ميبرد، سپس بازگشت و در را گشود و بناگاه ديد مردى در خانه ايستاده است كه از همه مردان زيباتر است دست او را گرفت و گفت اى بنده خدا چه كسى تو را بخانه من درآورده است؟ در پاسخش گفت پروردگار خانه مرا در آن وارد كرده است، ابراهيم گفت پروردگارش بدان سزاوارتر است از من تو كيستى؟
گفت من ملك الموتم، ابراهيم هراسان شد و گفت آمدى تا جان مرا بگيرى؟ گفت: نه ولى خداوند يك بندهاى را خليل خود برگرفته و من آمدم باو بشارت و مژده بدهم.
ابراهيم گفت او كيست؟ شايد من باو خدمت كنم تا بميرم؟ گفت تو او هستى، ابراهيم نزد ساره رفت و باو گفت راستى كه خدا تبارك و تعالى مرا خليل و دوست خود برگرفته است.
٥٩٠-
سليم فراء از كسى كه نامش را برده از امام صادق (ع) بمانند آن را روايت كرده با اين تفاوت:
چون آن فرشته گفت كه پروردگارش مرا وارد آن ساخته ابراهيم دانست كه او ملك الموت است و باو گفت براى چه تو را فرو فرستاده است؟ گفت بمردى مژده رسانم كه خدا تبارك و تعالى او را دوست خود گرفته ابراهيم (ع) باو گفت اين مرد كيست؟ ملك الموت گفت از او چه ميخواهى؟
ابراهيم در پاسخ او گفت ميخواهم تا زندهام باو خدمت كنم ملك الموت گفت: او تو هستى.
٥٩١-
از أبى حمزه ثمالى از امام باقر (ع) كه ابراهيم (ع) يك روز بيرون شد و بوسيله شترى گردش ميكرد و بپهن دشتى گذر كرد ناگاه او ديد مردى ايستاده نماز ميخواند كه درازاى او تا آسمان