ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٣٢ - ٥٠٣
داستان صلح حديبيه
٥٠٣-
از معاوية بن عمار از امام صادق (ع) فرمود چون رسول خدا در غزوه حديبيه بيرون شد ماه ذى قعده بود و چون بدان جا رسيد كه محل احرامست مسلمانان محرم شدند و سلاح با خود بر داشتند و چون بوى خبر رسيد كه مشركين خالد بن وليد را بر سر راه او فرستادند تا او را بر گرداند فرمود يك مردى را براى من دريابيد كه مرا بيراهه بسوى مكه برد، مردى از مزينه و يا از جهينه آوردند و پيغمبر از او پرسش كرد و با او موافقت نكرد و او را نپسنديد.
باز فرمود: مردى را براى من حاضر كنيد كه جز او باشد، و مرد ديگرى آوردند كه او هم يا از مزينه بود و يا از جهينه فرمود با او مذاكره كرد و او را بهم راه خود برد تا بگردنه رسيد و فرمود: هر كه از اين گردنه بالا رود خدا گناه او را به ريزد و فرود آورد چنانچه از بنى اسرائيل و بآنها فرمود: كه از اين در درآئيد و در سجده باشيد تا گناهان شما را بيامرزم- فرمود: خيل انصار ببر آمدن از آن گردنه پيشى جستند كه هر دو طائفه اوس و خزرج بودند فرمود هزار و هشتصد كس بودند.
و چون بسوى دره حديبيه سرازير شدند ناگاه بزنى كه پسر خود را هم راه داشت و بر سر چاه بود برخوردند و پسرش رو بگريز نهاد و چون آن زن دانست كه رسول خدا است دنبال پسرش فرياد برداشت كه صابئه هستند و از آنها بتو آزارى نرسد رسول خدا (ص) نزد آن زن آمد و به او فرمود تا دلوى از آب كشيد و رسول خدا (ص) آن را برگرفت و نوشيد و روى خود را شست و باقى مانده آن را بچاه برگردانيد و آن چاه تاكنون از بركت دست پيغمبر (ص) آباد و پرآبست و نخشكيده است.