ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٩٤ - شرح
شرح-
مجلسى ره- قوله
«سألنى ابو عبد اللَّه»
همانا از او اين پرسش را كرد براى آنكه بهمراهى زيد شورش كرده بود و از اصحاب امام باقر (ع) جز او كسى بهمراه زيد نشوريده بود و بايد در اينجا برخى اخبار زيد را ياد كنيم تا معنى اين خبر روشن گردد سدى از اساتيد خود روايت كرده است كه زيد بن على و محمد بن عمر بن ابى طالب و داود بن على بن عبد اللَّه بن عباس نزد خالد بن عبد اللَّه قسرى رفتند كه والى بر عراق بود و آنها را گرامى داشت و جايزه داد و بمدينه برگشتند و چون يوسف بن عمر والى عراق شد و خالد بر كنار گرديد اين موضوع را بهشام بن عبد الملك گزارش داد و افزود كه جايزههاى خوب بآنها داده و زمينى را از زيد بن على بده هزار اشرفى خريده و آن را بوى بازگردانيده هشام بحاكم مدينه نوشت تا آنها را نزد او گسيل دارد و او هم چنين كرد و چون بهشام وارد شدند از اين داستان از آنها بازپرسيد و پاسخ دادند جائزه بما داده است ولى زمين در ميان نبوده هشام آنها را سوگند داد و آنها هم سوگند ياد كردند و او هم باور داشت و آنها را با پذيرائى گرمى بمدينه برگردانيد.
وهب بن منبه گفت ميان زيد بن على و عبد اللَّه بن حسن بن حسن تلخى پديد شد و بهم دشنام دادند و مادران كنيز يك ديگر را برشمردند و زيد بشكايت نزد هشام رفت و هشام باو گفت بمن خبر رسيده است كه تو بياد خلافت هستى و شايسته آن نيستى.
زيد- چرا شايسته آن نيستم؟
هشام- براى آنكه تو كنيززادهاى.
زيد- اسماعيل (ع) (فرزند ابراهيم خليل كه مقام وراثت و نبوت يافت) هم كنيز زاده بود (فرزند هاجر كنيز ساره است) هشام او را هشتاد تازيانه زد.
ابن سعد از واقدى نقل كرده كه زيد بن على نزد هشام رفت و وام بسيار و حوائجى باو عرضه داشت و او هيچ كدام را برنياورد و سخن درشت و ناهموار هم باو گفت وى از نزد هشام بيرون آمد و گفت هر كه دلبند زندگى باشد خوار گردد سپس بكوفه شتافت و يوسف بن عمر در آنجا والى هشام بود.
واقدى گويد وام وى ٥٠٠ هزار درهم بود و چون كشته شد هشام گفت كاش وام او را پرداخته بوديم كه آسانتر از كشتن او بود.
واقدى گويد بهشام بن عبد الملك گزارش رسيد كه زيد در كوفه اقامت كرده و او به يوسف بن عمر نوشت كه بايد زيد را بمدينه روانه كنى زيرا من ميترسم اهل كوفه او را بشورش وادارند او مرديست شيرينسخن و زبانآور با اينكه خويشاوند رسول خدا است يوسف بن عمر بزيد فرمان داد تا از كوفه بيرون رود و او عذر مىآورد و شيعه نزد او رفت و آمد داشتند زيد ٥ ماه در كوفه زيست و يوسف بن عمر در حيره اقامت داشت و نزد او فرستاد كه ناچار بايد از كوفه بكوچى زيد آهنگ مدينه كرد و شيعه دنبالش را گرفتند مىگفتند كجا ميروى؟ از ماها صد هزار بهمراه تو است كه برايت شمشير ميزنند و پيوسته به او اصرار كردند تا بكوفه برگشت و جمعى با او بيعت كردند مانند سلمة بن كهيل و منصور بن حزيمه و ديگران.
داود بن على باو گفت اى عموزاده اينها تو را فريب ندهند تو از حال گذشتكان خاندانت عبرت بگير و بينديش كه چگونه آنها را واگذاردند و پيوسته باو گفت تا او از كوفه بقادسيه رفت و جمعى دنبالش رفتند و مىگفتند برگرد تو همان مهدى هستى و داود مىگفت برنگرد اينانند كه برادر و اعمام تو را كشتند و چنين و چنان كردند و ١٥ هزار كس از آنها با او بيعت كردند بدين