ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٤٩ - ٤١٨
بار خدايا مرجئه را لعنت كن زيرا كه آنها دشمنان ما هستند در دنيا و آخرت، من گفتم قربانت چه چيز شما را بياد مرجئه افكند؟ فرمود بخاطر من آمدند.
قطعههائى از تاريخ پيغمبر اسلام- ص
٤١٨-
از حسين بن ابى حمزه از امام صادق (ع) فرمود چون خواستند پيغمبر (ص) را بكشند با هم گفتند ما با ابى لهب چه كنيم؟ ام جميل (همسر ابى لهب) گفت من او را از شما دفع ميكنم و باو مىگويم كه دوست دارم امروز در خانه بنشينى و با هم مىخوارى كنيم و چون فردا شد مشركين براى كشتن پيغمبر (ص) آماده شدند ابو لهب و زنش در خانه نشستند و با هم بميخوارى مشغول شدند ابو طالب على (ع) را خواست و باو گفت پسر جانم برو بخانه عمويت ابو لهب در را بكوب تا باز كنند و اگر باز كردند وارد خانه شو و اگر به رويت باز نكردند بدر خانه حمله كن و آن را بشكن و وارد شو و چون ابو لهب را ديدى باو بگو پدرم بتو مىگويد راستى مرديكه عمويش در ميان قومى چشم او است خوار نباشد.
فرمود: امير المؤمنين رفت و ديد در بسته است آن را كوبيد و به روى او باز نشد و بدر حملهور شد و آن را شكست و وارد شد و چون چشم ابو لهب بوى افتاد گفت اى برادر زاده چه حاجتى دارى؟ در پاسخ او گفت پدرم بتو مىگويد راستى مرديكه عمش چشم او است در ميان قوم خوار نيست باو گفت پدرت راست گفته اى برادرزاده مگر چه خبر است؟ در جوابش گفت برادرزادهات را ميكشند و تو نشستهاى ميخورى و مينوشى.