ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٠٧ - ٥٥٢
مصاحبه حمران با امام باقر (ع)
٥٥٢-
از زراره از امام باقر (ع)- گويد حمران پرسشى از امام باقر نمود:
حمران- خدا مرا قربانت كند كاش بما باز ميگفتى كه اين امر (ظهور دولت حقه) چه زمانى خواهد بود تا ما بدان شاد و خرسند ميشديم؟
امام باقر (ع)- اى حمران راستى تو رفيقان و برادران و آشنايانى دارى (يعنى اگر سرى بتو گفته شود بوسيله اينان پراكنده گردد و باعث نابودى شيعه شود).
(امام (ع) بسخن خود چنين ادامه داد).
راستى در تاريخ گذشته مردى بود از دانشمندان و پسرى داشت نادان كه رغبتى بدانش و علم پدر خود نداشت و چيزى از او نمىپرسيد و از دانش او بهره نميگرفت و اين دانشمند يك همسايه دانشپسند داشت كه نزد او مىآمد و از او پرسش ميكرد و از او فرا ميگرفت، مرگ آن مرد دانشمند در رسيد و پسرش را ببالين خود طلبيد و گفت:
پسر جانم راستى تو در دانش من بيرغبت بودى و از آن كناره ميكردى و چيزى از من نميپرسيدى و مرا يك همسايه بود كه نزد من مىآمد و از من پرسش ميكرد و فرا ميگرفت و بدل خود ميسپرد اگر تو بچيزى از دانش نيازمند شدى نزد او برو و آن همسايه را به پسر خود شناسانيد و آن دانشمند مرد و پسرش بجا ماند.
پادشاه آن دوران خوابى ديد و از آن مرد دانشمند جويا شد و به او گفتند مرده است، پادشاه گفت آيا فرزندى بجاى خود گزارده؟
در پاسخ گفتند آرى يك پسرى بجاى او مانده است، گفت برويد پسر او را نزد من بياوريد نزد او فرستادند كه نزد پادشاه بيايد آن جوان گفت بخدا من نميدانم كه پادشاه براى چه مرا خواسته من علمى ندارم و اگر او چيزى از من بپرسد رسوا ميشوم و در اين جا بياد سفارش و وصيت