ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٠٩ - ٥٥٢
خودم چه كنم؟ با اينكه باو دغلى كردم و با او وفادارى نكردم.
سپس با خود گفت بهر حال نزد او ميروم و از او پوزش ميجويم و براى او سوگند بوفادارى ميخورم شايد او بمن خبر دهد- و نزد او آمد.
عالمزاده- راستى من كردم آنچه كردم و با تو بقرارى كه ميان من و تو بود وفا نكردم و آنچه هم در دست داشتم از ميان رفت و خرج شد و من بتو نيازمند شدم من تو را بخدا سوگند مىدهم كه مرا وانگذارى و مخذول نسازى و من با تو عهد و قرار محكم مىبندم كه هيچ چيزى از اين كار بر نيايد و مالى داده نشود جز اينكه ميان من و تو نصف باشد.
پادشاه فرستاده و مرا خواسته و نميدانم چه از من خواهد پرسيد؟
دانش آموخته- راستش اينست كه ميخواهد از تو بپرسد اين خوابى كه ديده در چه زمانى است؟ در پاسخ او بگو- اين زمان چپش است (نره بز دو ساله) آن پسرك نزد پادشاه رفت و بر او وارد شد.
پادشاه- من تو را براى چه خواستم؟
عالمزاده- تو خوابى ديدى و راستش ميخواهى از من بپرسى چه زمانى است آن خواب.
پادشاه- راست گفتى بمن بگو آن چه زمانى است؟
عالمزاده- آن زمان چپش است.
پادشاه فرمان داد براى او صلهاى فراهم كردند و آن را برگرفت و بخانه خود رفت و در انديشه شد كه بهرهاى از آن برفيق دانش آموخته خود بدهد و يا چيزى ندهد يك بار قصد كرد بدهد و يك بار قصد كرد ندهد و باز هم با خود گفت شايد ديگر من پس از اين هرگز نيازى به او پيدا نكنم و تصميم گرفت كه دغلى كند و بعهد خود وفا نكرد تا خدا خواست پائيد و گذرانيد؟
سپس باز هم پادشاه خوابى ديد و بدنبال او فرستاد و او از كارى كه با رفيق خود كرده بود پشيمان شد و با خود گفت پس از اينكه دو بار دغلى و پيمانشكنى كردم چه كنم و من خود دانشى هم ندارم