ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٥٣ - ٥٠٧
دوران تقيه دست از جنگ بكشيد قوله
«انما هى طاعة الامام»
يعنى غرض و مقصود از اين آيه فرمانبرى از امامست در صورتى كه از جهاد نهى كند چون دستور آن را ندارد از طرف خدا و همان فرمان بنماز و زكاة و ابواب مسالمت آميز ايمان و اسلام مىدهد و حاصل اينست كه اصحاب امام حسن (ع) بحكم اين آيه مامور بودند باطاعت امام در ترك قتال و چون در عهد امام حسين (ع) جهاد بر آنها واجب شد باز هم اعتراض كردند و گفتند پروردگارا چرا بر ما جهاد را واجب كردى كاش ما را تا مدت نزديكى كه مقصود ظهور امام قائم (ع) است مهلت داده بودى.
و اكثر مفسران گفتهاند اين آيه در باره قومى نازل شده كه در مكه از مشركان سخت آزار ميكشيدند و پيش از آنكه هجرت كنند بمدينه به رسول خدا (ص) شكايت كردند و گفتند يا رسول اللَّه به ما اجازه بده تا با اينها جهاد كنيم و چون مامور به نبرد و حضور در جبهه بدر شدند بر برخى از آنها سخت و ناگوار بود و اين آيه نازل شد و اجل قريب را بمرگ تفسير كردهاند.
سپس بدان كه اين آيه چنانچه در ضمن اين حديث است در قرآن نيست- در قرآن چنين است:
(٧٧- النساء) آيا نگاه نكنى بدانها كه برايشان گفته شده است دست بازداريد و نماز را برپا داريد و زكاة را بپردازيد و چون جهاد بر آنها نوشته شد بناگاه دستهاى از آنها از مردم بترسند چنانچه از خدا يا بلكه ترس بيشترى از مردم دارند و گويند پروردگارا چرا جهاد و نبرد را بر ما واجب كردى خوب بود ما را تا موعد نزديكى بتأخير مىانداختى بگو بهره دنيا اندكست و در (٤٤- ابراهيم) پس مىگويند آن كسانى كه ستم كردند پروردگارا ما را تا مدت نزديكى مهلت بده و پس انداز تا دعوتت را اجابت كنيم و از رسولانت پيروى كنيم- و شايد امام (ع) آخر اين آيه سوره ابراهيم را بدنبال آن آيه سوره نساء وصل كرده است زيرا كه هر دو آيه در بيان حال اين طايفه نازل شدهاند يا جمله «نجب دعوتك» را بعنوان تفسير و شرح بآيه سوره نساء افزوده است زيرا مقصود آنها از درخواست تأخير همان اجابت دعوت بوده.
و ممكنست كه آيه سورة النساء در مصحف ائمه چنين باشد.
من گويم ما علل و حكم صلح كردن امام حسن (ع) را با معاويه در كتاب بحار الانوار درج كرديم و در اين باره بسط سخن داديم هر كه خواهد كه بر آن مطلع شود بايد بدان جا رجوع كند.
٥٠٧-
از معلى بن خنيس كه گويد از امام صادق (ع) پرسيدم از نجوم كه آيا درست هستند؟
فرمود آرى راستى كه خدا عز و جل مشترى را بصورت مردى به زمين فرو فرستاد و او يكى از عجم را گرفت و نجوم را باو آموخت تا پنداشت بدانش رسيده سپس باو گفت نگاه كن ببين ستاره مشترى در كجا است؟ گفت من آن را در فلك نبينم و ندانم كجا است.