ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٨٣ - ٤٥٧
و پاى پياده آهنگ مكه كرد تا از گزارش آن گرگ و آنچه گفته بود چيزى بداند بمكه رسيد و در هنگامه بسيار گرمى خسته و كوفته وارد شد و خود را بسر چاه زمزم رسانيد و سخت تشنه بود دلوى آب كشيد و بجاى آن شير درآمد و او با خود گفت اين خود مرا رهنمائى ميكند و آنچه را گرگ بمن گزارش داده و دنبال آن آمدهام درست است آن را نوشيد و به يك سوى مسجد آمد ناگاه ديد انجمنى از قريش گرد هم نشسته و بپيغمبر دشنام ميدهند و از او بد ميگويند و پيوسته در ياد پيغمبر و بدگوئى و دشنام باو بودند تا در پايان روز ابو طالب آمد و چون او را ديدند بهم گفتند خوددارى كنيد كه عمويش آمد.
ابو ذر گويد خوددارى كردند و ابو طالب پيوسته با آنها گفتگو كرد و سخن گفت تا روز بپايان رسيد و او برخاست و منهم بدنبال او برخاستم و او بمن رو كرد و گفت حاجت خود را بگو من گفتم اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث است، گفت تو را با او چه كار است؟ گفتم ميخواهم به او بگروم و او را تصديق كنم و خود را باو واگذارم و او مرا بكارى دستورى ندهد جز اينكه از او پيروى كنم.
ابو طالب گفت آيا اين كار را ميكنى؟
من گفتم: آرى، فرمود: فردا همين وقت بيا تا تو را باو برسانم، گويد آن شب را در مسجد خوابيدم تا آنگاه كه فردا شد باز در انجمن آنها نشستم و پيوسته در ياد پيغمبر و بدگوئى و دشنام او بودند تا ابو طالب نمودار شد و چون او را ديدند بهم گفتند خاموش شويد كه عمويش آمد و همه خاموش شدند و او آمد و نشست و پيوسته با آنها گفتگو كرد و تا برخاست من بدنبال او رفتم و بر او سلام كردم و گفت هر كارى دارى بگو گفتم: اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث است گفت با او چه كار دارى؟