ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٣٢ - ٥٦٠
من بسوى پروردگارم روانم و او مرا رهبرى ميكند- مقصود او بيت المقدس بود.
ابراهيم رمه و مال خود را برداشت و تابوتى ساخت و ساره را در ميان آن نهاد و چند قفل بر آن زد براى غيرتى كه نسبت باو داشت و گذر كرد تا از قلمرو حكومت نمرود بيرون شد و بكشور قلمرو مردى قبطى رسيد بنام عراره و چون بگمركچى او برخورد گمركچى سر راه او را گرفت تا ده يك آنچه دارد گمرك بردارد و چون گمركچى بتابوت رسيد كه نهانگاه ساره بود گفت تابوت را باز كنيد تا آنچه در آنست ده يك كنيم.
ابراهيم گفت آن را پر از نقره و طلا حساب كن و ده يك آن را بستان و آن را باز نكنم گمركچى گفت بايد باز شود و چاره ندارد و ابراهيم را بگشودن صندوق وادار ساخت چون ساره از ميان صندوق پديدار شد و موصوف بحسن و جمال بود گمركچى گفت:
اين زن با تو چه نسبتى دارد؟
ابراهيم- اين بانو خانواده و خالهزاده منست.
گمركچى- براى چه او را نهان كردى؟
ابراهيم- دريغ داشتم كسى او را بنگرد و در ديده اغيار واقع شود.
گمركچى- من نمىگذارم تو از اينجا بروى تا بپادشاه از حال اين بانو و حال تو گزارش دهم.
فرمود: گمركچى پيكى فرستاد و بپادشاه گزارش داد پادشاه از پيش خود پيكى فرستاد صندوق ساره را نزد او برند و آمدند صندوق را ببرند و ابراهيم فرمود من از آن جدا نشوم تا جانم از تنم جدا شود، اين را هم بپادشاه گزارش دادند و او پاسخداد كه خود ابراهيم را هم با