ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٧٠ - شرح
نيست و بمردمى كه گرد او بودند فرمان داد تا هيزم بدوش كشيدند و خود عمر هم با آنها هيزم بر داشت و آن هيزمها را گرد خانهاى چيدند كه على و فاطمه و دو پسران آنان در آن بودند سپس عمر فرياد كرد تا آنجا كه على (ع) بشنود كه:
بخدا بايد بيرون شويد و بايد با خليفه رسول خدا (ص) بيعت كنيد يا اين خانه را بر سر شماها آتش ميزنم و سپس برگشت و نزد ابى بكر نشست و او مىترسيد كه مبادا على (ع) با شمشير كشيده بيرون شود چون دليرى و سختى او را مىدانست.
سپس بقنفذ گفت اگر بيرون آمد كه بسيار خوب و گر نه بزور وارد خانه او شو و اگر جلوگيرى كرد خانه را بر سر آنها آتش بزن قنفذ رفت و بىاجازه با ياران خود وارد خانه على (ع) شد و على (ع) برجست كه شمشير خود را بردارد و آنان بر او بيشدستى كردند و شمشيرش را ربودند و او شمشير يكى از آنها را گرفت و آنها بر سرش ريختند و او را گرفتند و ريسمانى بگردنش بستند و فاطمه (ع) جلو در خانه ميان شوهرش و آنان حايل شد و قنفذ با تازيانه بر بازوى او زد تا بمانند يك دستبند ورم كرد و ابو بكر هم بقنفذ پيغام داد كه فاطمه را بزن و فاطمه (ع) را پشت در خانه كشيد و در خانه را بر او فشار داد تا دنده پهلوى او را شكست و جنينى كه در شكم داشت سقط كرد و ببستر افتاد و در بستر بسر برد تا از اين ضربت شربت شهادت نوشيد.
سپس على (ع) را كشاندند و او خوددارى ميكرد تا او را به ابى بكر رساندند و عمر با شمشير كشيده بالاى سرش ايستاده بود و خالد بن وليد و ابو عبيده جراح و سالم و مغيرة بن شعبه و اسيد بن حضير و بشير بن سعد و مردم ديگر هم گرد ابو بكر نشسته بودند و على (ع) فرياد كرد بخداوند اگر شمشيرم در دستم بود شما بمن دست نمىيافتيد و من خود را از اين سختى كه ميكشم ملامت نميكنم و اگر چهل مرد با خود داشتم جمع شما را متفرق ميكردم خدا لعنت كند مردمى را كه با من بيعت كردند و سپس دست از من برداشتند عمر بر وى بانگ زد كه بيعتكن در جواب فرمود: اگر نكنم؟
گفت در اين صورت بخوارى و زبونى تو را ميكشم، فرمود در اين صورت يك بنده خدا و برادر رسول خدا (ص) را كشتهايد، ابو بكر گفت بنده خدا درست ولى ما قبول نداريم برادر رسول خدا (ص) باشى فرمود شما دانسته انكار كنيد كه رسول خدا (ص) مرا برادر خود كرد و سه بار اين جمله را بر او باز گفتند سپس على (ع) رو بمهاجر و انصار كرد و فرمود:
١- شما را بخدا شنيديد كه رسول خدا (ص) روز غدير خم چنين و چنان گفت.
٢- شنيديد در غزوه تبوك چنين و چنان گفت و چيزى كه پيغمبر در باره او آشكارا و بعموم گفته بود وانگذاشت و همه را بياد آورد و آنان در پاسخ گفتند بخدا آرى همه را شنيديم.
چون ابو بكر بيم كرد كه او را يارى كنند و از او دفاع كنند زبان بسخن گشود و گفت هر آنچه گفتى ما بگوش خود شنيديم و همه را در ياد داريم ولى من بعد از همه اينها از رسول خدا شنيدم كه فرمود: ما خاندانى هستيم كه خدا ما را برگزيد و گرامى داشت و آخرت را براى ما بر دنيا اختيار كرد و راستى خداوند براى ما خاندان نبوت و خلافت هر دو را جمع نميكند.
على (ع)- آيا كسى از اصحاب رسول خدا (ص) هست كه باين گفته تو گواهى دهد؟
عمر- خليفه رسول خدا (ص) راست مىگويد ما همه اين كلام را با وى از رسول خدا (ص)