ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٦٩ - شرح
آيا مردم راستى من از آنگاه كه رسول خدا (ص) وفات كرد او را غسل دادم و بىدرنگ بقرآن پرداختم تا همهاش را در اين پارچه گرد آوردم و خدا هيچ آيه بپيغمبرش فرو نفرستاد جز آنكه آن را فراهم كردم و هيچ آيه نبود جز اينكه رسول خدا (ص) آن را بر من خواند و تأويلش را بمن آموخت سپس بخانه خود رفت پس عمر به ابى بكر گفت بفرست تا على بيايد و بيعت كند زيرا ما پايه و مايه نداريم تا او بيعت كند و اگر او بيعت كرد ما آسوده شويم و ابو بكر پيغامبرى را فرستاد كه بايد خليفه رسول خدا را اجابت كنى و او آمد نزد على (ع) و اين مطلب را باو گزارش داد على در پاسخ او گفت وه چه زود برسول خدا (ص) دروغ بستيد راستش اينست كه خود او مىداند و آن كسانى هم كه گرد اويند مىدانند كه رسول خدا (ص) جز مرا خليفه خود نساخته است آن پيغامبر برگشت و آنچه فرموده بود به ابى بكر گفت پس گفت برو و بعلى (ع) بگو امير المؤمنين ابا بكر را اجابت كن او هم نزد على (ع) آمد و اين پيغام را رسانيد.
و على (ع) فرمود سبحان اللَّه عهدى طولانى نگذشته كه باعث فراموشى شود او خودش مىداند كه اين نام جز بر من نشايد و هر آينه رسول خدا (ص) او را هفتم كس بود كه فرمان داد تا بنام امير- المؤمنين بمن سلام داد و او و رفيق او عمر از ميان اين هفت كس از پيغمبر پرسش كردند و گفتند اين فرمان از طرف خدا است يا از طرف رسول خداست. رسول خدا (ص) فرمود: آرى درست اين فرمان هم از طرف خدا است و هم از طرف رسول خدا و راستش اينكه او امير مؤمنان و سيد مسلمانان و صاحب پرچم رو و دست و پا سفيدان است كه خدا روز قيامت آن را بدست خود به بندد و بر سر صراط بر افرازد و او دوستانش را ببهشت برد و دشمنانش را بدوزخ افكند آن فرستاده نزد أبى بكر برگشت و همه اينها را گزارش داد گويد آن روز از وى دست بازگرفتند و چون شب رسيد على (ع) فاطمه (ع) را بر الاغى سوار كرد و مردم را بيارى خود دعوت كرد و كسى جز ما چهار تن از او اجابت نكرد ما بوديم كه سر خود را تراشيديم و بيارى او برخاستيم و چون على (ع) ديد مردم او را يارى ندهند و از نصرت او دست برداشتهاند و همه دل به ابى بكر دارند و او را اطاعت كنند و او را تعظيم نمايند در خانه نشست عمر به ابى بكر گفت مانع تو چيست كه بفرستى او را بياورى تا بيعت كند زيرا جز او كسى نمانده كه بيعت نكرده است و جز اين چهار تنى كه با او همراهند.
ابو بكر از ميان اين دو مهربانتر و سازگارتر و سياستمدارتر و عميقتر بود و آن ديگرى سختدلتر و جفاكارتر بود، ابو بكر رو بعمر كرد: چه كس را بدنبال آنها ميفرستى كه آنها را بياورد؟
عمر- قنفذ را مىفرستيم- قنفذ مردى سخترو و بىآبرو و جفاجو بود، از آزادشدههاى جنگ بود و نژاد از بنى تميم داشت، او را با ياورانى فرستاد او رفت بدر خانه على (ع) و اجازه ورود خواست و على (ع) باو اجازه نداد ياران قنفذ بمسجد برگشتند نزد ابو بكر و عمر كه مردم گرد آنها بودند و گفتند على «ع» اجازه ورود بما نداد عمر گفت برويد و اگر اجازه داد وارد شويد و اگر اجازه هم نداد بىاجازه بخانه او برويد آنها رفتند و اجازه خواستند و فاطمه (ع) پاسخ داد كه من بر شما دريغ دارم كه بىاجازه وارد خانه من شويد باز برگشتند و قنفذ بدر خانه ماند و گفتند فاطمه چنين و چنان گفت و از ما دريغ داشت كه وارد منزل او شويم بىاجازه، عمر بخشم شد و گفت ما را با زنها كارى