ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٣٤ - ٥٦٠
بخواه دستم را بمن بازگرداند و راستش اينست كه اگر دستم را بازگرداند من به خلاف باز نگردم.
ابراهيم- من از او خواهش مىكنم كه تو را شفا دهد بشرط اينكه اگر بازهم دست دراز كردى ديگر از من نخواهى كه از او شفاى تو را بخواهم.
پادشاه- بسيار خوب من اينشرط را پذيرفتم.
ابراهيم بدرگاه خدا- بار خدايا اگر راستگو است دستش را باو بازگردان و دست او باز گشت و چون پادشاه اين چنين غيرتمندى را ديد و اين چنين معجزه را، ابراهيم در نظر او بزرگوار آمد و از او هراس برداشت و او را ارجمند و گرامى داشت و از او پرهيز كرد و كناره گرفت و باو گفت:
تو در امانى از اينكه من بحرم تو تعرض كنم با هر چه با خوددارى هر جا خواهى برو ولى يك خواهش از تو دارم.
ابراهيم- بگو چه خواهشى از من دارى؟
پادشاه- دوست دارم بمن اجازه بدهى يك كنيز زيباى خردمند قبطى دارم به خدمتكارى او بگمارم.
فرمود: كه ابراهيم (ع) باو اجازه داد و پادشاه آن كنيزك را احضار كرد و او را بساره بخشيد و او همان هاجر بود كه مادر اسماعيلست.
ابراهيم (ع) هر چه داشت برداشت و براه افتاد و پادشاه براى احترام و هراس از او بدنبال او راه ميرفت و خدا تبارك و تعالى بابراهيم وحى كرد بايست و جلو اين مرد جبار با تسلط راه مرو كه او دنبال تو راه رود ولى او را جلو خود انداز و دنبالش راه برو و او را محترم شمار و بزرگ دار و از او ملاحظه كن زيرا او داراى تسلط و قدرتست و در روى زمين بناچار بايد يك مركز قدرت و فرماندهى باشد چه خوبكردار باشد و چه بدكردار.