ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣١٨ - ياد اسراء و معراج
آن را اجراء كرد و از اين جا دانسته شد كه وحى خدا به انبياء در خواب و بيدارى هر دو ميرسد.
ابن اسحاق گفته بمن رسيده كه رسول خدا ميفرموده است چشم من بخوابد و دلم بيدار است خدا داناتر است كه كدام يك واقع شده آنچه مسلم است اينست كه بامر خدا آنجا رفته و آن را بچشم خود ديده است در خواب يا در بيدارى همه اين گفته درست و راست است.
محمد بن اسحاق گويد چون از ام هانئ دختر ابى طالب كه نامش هند بوده داستان معراج پيغمبر (ص) چنين بمن رسيده كه او ميگفته رسول خدا (ص) بمعراج نرفته جز از خانه من كه در آن شب نزد من در خانه من خوابيده بود.
نماز عشاء را خوانده و سپس خوابيد و ما هم خوابيديم و چون اندكى پيش سپيدهدم شد رسول خدا (ص) ما را بيدار كرد و چون نماز صبح را با او خوانديم گفت اى ام هانى من نماز عشاء را چنانچه ديدى در همين وادى با شما خواندم سپس رفتم ببيت المقدس و در آنجا نماز خواندم و باز هم نماز صبح را چنانچه مينگرى با شما خواندم سپس رسول خدا (ص) برخاست كه بيرون رود من گوشه رداى او را گرفتم و از روى شكمش بعقب رفت و گويا از سپيدى، جامه قبطيهاى بود كه تا شده است، گفتم اى پيغمبر خدا اين حديث را براى مردم مگو تا تو را تكذيب كنند و آزار دهند فرمود بخدا سوگند آن را براى مردم بازگويم.
گويد من بكنيزك حبشيه خود گفتم تو دنبال محمد رسول خدا (ص) برو و گوش كن چه بمردم ميگويد و مردم باو چه ميگويند و چون رسول خدا بيرون شد و معراج خود را بمردم گزارش داد در شگفت شدند و گفتند:
اى محمد نشانه اين چيست ما هرگز چنين چيزى نشنيديم؟
رسول خدا (ص) نشانهاش اينست كه من در فلان وادى به كاروان بنى فلان گذر كردم و حس مركب من شتران آنها را رم داد و يكى از شترانشان گم زد و جدا افتاد و من آنها را بدان رهنمائى كردم و اين موقعى بود كه بسوى شام ميرفتم و چون برگشتم و آمدم بضجنان به كاروان بنى فلان گذر كردم و ديدم همه در خوابند و ظرف آبى دارند كه سرپوشى روى آن نهادهاند من سرپوش آن را بر داشتم و آن را نوشيدم و باز سرپوش را روى آن ظرف كشيدم و نشانهاش اينست كه آن كاروان اكنون از گردنه سفيد تنعيم سرازير شده و يك شتر ابلق جلو آنها است كه دو غراره بر آن بار است يكى سياه و ديگرى سپيد براق.
آن كنيزك گفت مردم همه بسوى آن گردنه شتافتند و جز همان شتر نخست با آنها برنخورد چنانچه رسول خدا (ص) بيان كرده بود و در باره ظرف آب از كاروانيان پرسش كردند و پاسخ دادند كه آن را پر آب گذاشته و رويش را پوشيده بودند و چون بيدار شدند ديدند رويش همچنان پوشيده است ولى آب ندارد و كاروان ديگر هم كه بمكه آمدند گفتند بخدا راست ميگويد بخدا سوگند ما در همان وادى كه نام برده است رم خورديم و يك شترى از ما جدا افتاد و گمشد و آواز مردى را شنيدم كه ما را بدان ميخواند تا رفتيم و آن را گرفتيم ..
اين خلاصه ترجمه قسمتى از بيانات راجع بمعراج پيغمبر (ص) است كه در سيره ابن هشام قديمترين تاريخ اسلام كه بدست ما رسيده ثبت شده است.