ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٠٨ - ٥٥٢
پدر خود افتاد و نزد آن مرد همسايه كه از پدرش دانش فرا گرفته بود رفت و به او گفت راستى كه پادشاه فرستاده و مرا خواسته و من نميدانم براى چه مرا خواسته و پدرم بمن سفارش كرده و فرموده اگر نياز بچيزى پيدا كردم نزد تو آيم.
مرد دانش آموخته- ولى من ميدانم پادشاه تو را براى چه خواسته و اگر من بتو گزارش دادم آنچه خداوند در اين ميان روزى كرد و برآورد بايد ميان من و تو بخش شود و نيمى از من باشد.
عالمزاده- بسيار خوب- و آن دانش آموخته او را سوگند داد و با او پيمان در ميان نهاد و از او اعتماد گرفت كه بهره او را بدهد و آن جوان هم به او اعتماد و قول قطعى داد.
مرد دانش آموخته- پادشاه ميخواهد از تو بپرسد خوابى را كه ديده است در چه زمانى واقع خواهد شد؟
تو در پاسخ او بگو زمان گرگ باشد، آن جوانك نزد پادشاه آمد و پادشاه به او گفت:
تو ميدانى كه من تو را براى چه خواستم و چرا دنبال تو فرستادم؟
عالم زاده- تو فرستادى و مرا خواستى كه از من بپرسى خوابى كه ديدى در چه زمان واقع است.
پادشاه- راست گفتى، اكنون بگو بدانم در چه زمان است آن؟
عالم زاده- زمان گرگ است- پادشاه فرمان داد تا يك جائزه و بخششى به او دادند و جوانك آن را برگرفت و بخانه خود رفت و نخواست كه بخشى برفيق دانشآموخته خود دهد و گفت شايد من تا بميرم همين مال مرا بس باشد و آن را تا بميرم نخورم و شايد نيازى پيدا نكنم و ديگر از مانند اين چيزى كه از من پرسيدند از من نپرسند و تا خدا خواست بهمين وضع گذراند و پائيد.
سپس باز پادشاه خوابى ديد و فرستاد او را خواست و اين جوانك از پيمانشكنى خود با آن دانش آموخته پشيمان شد و گفت من دانشى ندارم كه نزد او بروم و نميدانم با اين رفيق دانش آموخته