ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٠٨ - ٣٧٢
كناره گرفتند و امام صادق دست آنها را گرفت و آنها را بمسجد رسول (ص) برد و بيرون آمدند و همه ميگفتند شيخ و بزرگ ما ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد است معاذ اللَّه كه كس مانند او باشد و چنين كارى كند و يا اينكه بچنين كارى امر كند، برگرديد.
راوى گويد من با آن حضرت رفتم و گفتم قربانت چه زودرس بود خشنودى آنان از خشم آنان؟! فرمود: آرى من آنها را خواندم و گفتم از اين ماجرا دست بكشيد و خاموش شويد و گر نه من آن صحيفه پيماننامه را بيرون مىآورم.
من گفتم آن صحيفه چيست؟ خدا مرا قربانت كند.
در پاسخ فرمود مادر خطاب (پدر عمر) كنيزى بود نزد زبير بن عبد المطلب، نفيل (مردى از اهل طائف) بر او دست يافت و او را آبستن كرد، زبير نفيل را دنبال كرد (كه سزاى او را بدهد) او بطائف گريخت، زبير دنبال او بطائف رفت و مردم ثقيف (عربهاى طائف) او را ديدند و گفتند يا ابا عبد اللَّه (كنيه زبير بوده) اينجا چه كار ميكنى؟ گفت كنيزكى داشتم كه نفيل شما بدو دست يافته و باو درآمده و گريخته نفيل از دست زبير گريخت و بشام رفت زبير از براى بازرگانى بشام رفت و چون بدومه رسيد (قلعهاى بوده است در مرز شام و حجاز كه اميرنشين مستقلى تحت الحمايه شام محسوب بوده است) نزد پادشاه دومه رفت.
پادشاه دومه- اى ابا عبد اللَّه بتو نيازى دارم.
زبير- ايها الملك بفرمائيد كه چه نيازى بمن داريد؟
پادشاه دومه- تو فرزند يكى از اهل و تبارت را گرفتهاى و دوست دارم آن را بوى رد كنى (نفيل بپادشاه دومه از زبير شكايتكرده كه خطاب زاده منست و زبير بعنوان اينكه از كنيز او متولد شده او را به بندگى خود ضبط كرده و پادشاه دومه بر اثر اين شكايت از زبير خواسته كه خطاب را بنفيل برگرداند).
زبير- بايد آن كسى كه نزد شما شكايت كرده من پسر او را گرفتهام خود را بمن بنمايد تا او را بشناسم و بتوانم پسرش را باو رد كنم- چون فردا شد و زبير بخدمت ملك دومه رسيد تا چشم ملك باو