كوثر فقه - محمدى خراسانى، على - الصفحة ٣٤ - معناى لغوى و اصطلاحى حق
فرزند، و حق مؤمن بر مؤمن. گاهى ملك هست و حق نيست مثل كسى كه مالك مالى باشد ولى از تصرّف در آن محروم باشد.
و در موارد زيادى هر دو صدق مىكنند. نسبت حق و سلطنت نيز عموم منوجه است: گاهى حق هست و سلطنت نيست؛ مثل حق تحجير و حق قذف و حق استحلاف. كه با موت مورّث به وارث صغير او منتقل شده است در اينجا وارث حق دارد ولى سلطنت فعلى ندارد.
سؤال: ولىّ يا وصى سلطنت دارند و سلطنت اينها سلطنت وارث است.
پاسخ: سلطنت آنها مستقلًا از سوى شارع جعل شده است نه اينكه سلطنت صغير و مجنون به آنها تفويض شده باشد و از باب توكيل باشد.
و گاهى سلطنت هست و حق اعتبارى اصطلاحى نيست؛ مثل سلطنت انسان بر نفس خويش. همانگونه كه شخص بر اموال خود سلطه دارد بر جان خويش هم مسلّط است، منهاى مواردى كه منع قانونى يا شرعى دارد (مثل خودكشى، خودفروشى، اضرار به نفس و ...) هر نوع تصرفى در نفس آزاد است، حتى امروزه بحث فروش خون و برخى از اعضاى بدن؛ از قبيل كليه و ... مطرح است، ولى حق نيست و كسى نمىگويد انسان بر جان خويش حق اعتبارى و قراردادى دارد و خودش بر خودش حق دارد.
مواردى هم كه حق سلطنت هر دو صدق كنند فراوان است. نسبت حق و حكم شرعى قبلًا روشن شد كه حق نوعى حكم شرعى وضعى است.
نسبت مال و ملك هم قبلًا بيان شد كه عموم و خصوص منوجه است.
نسبت مال و سلطنت نيز عموم منوجه است: گاهى مال هست و سلطنت نيست؛ مثل محجور از تصرف كه مالك است و مال دارد ولى سلطنت فعلى ندارد. و گاهى سلطنت هست و مال نيست مثل سلطنت سلطان بر رعيت، و در مواردى هر دو صدق دارند.
نسبت ملك و سلطنت نيز عموم منوجه است: گاهى ملك هست و سلطنت نيست؛