روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٠٨ - ترجمه
فرعون نشستى،و او را موسى بن فرعون خواندندى.يك روز فرعون بر نشست و موسى غايب شد.چون بازآمد فرعون گفت،كجا شد؟گفتند:فلان جاى است،بر نشست و از دنبال وى [١]برفت،وقت قيلوله در آمد به اين مدينه رسيده بود،در آنجا رفت، شهر خالى بود و مردم همه به قيلوله بودند.
محمّد بن اسحاق گفت:موسى را-عليه السّلام-از بنى اسرايل شيعتى بودند كه هواى او كردندى،و گرد او گشتندى،و فرمان او كردندى.چون بزرگ شد و راى او قوى شد و ظلم فرعون ديد منكر شد بر آنكه او مىكرد،و به اوقات اظهار انكار مىكرد،و آن حديث با فرعون نقل مىكردند،او خائف مىبود و پيش فرعون نمىرفت،روزى در شهر آمد پوشيده به وقت غفلت اهلش [٢].
ابن زيد گفت:چون موسى در حال صغر تپنچه [٣]بر روى فرعون زد،فرعون گفت:اين آن دشمن من است كه من در طلب او بسيار كودكان را بكشتم،و خواست تا او را بكشد،آسيه گفت:او كودك است و طفل و نادان،نداند تا چه كرد،بر او نشايد گرفتن،گفت:نه چنين است.گفت:خواهى تا بدانى،بفرماى تا طبقى ياقوت بيارند و پارهاى آتش،تا او دست به كدام كند.بياوردند و او دست فراز كرد و انگشتى بر گرفت و در دهن نهاد زبانش بسوخت و بندى بر زبانش افتاد.
فرعون فرمود تا او را از سراى بيرون كردند و از شهر،و با نزديك ايشان نشد تا آنگه كه بزرگ شد،آنگه در شهر شد-يعنى شهر مصر. عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا ،در وقتى كه مردم از او غافل شده بودند و او را فراموش كرده.
و روايت كردند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت: عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا ،روز عيد بود،و ايشان به لهو و بازى مشغول بودند.
فَوَجَدَ فِيهٰا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلاٰنِ ،دو مرد را ديد با يكديگر بر آويخته جنگ مىكردند:
يكى از شيعۀ او بود از بنى اسرايل،و يكى از دشمنان او از قبطيان.
مفسّران گفتند:اين مرد كه از شيعۀ او بود سامرى بود،و آنكه از دشمنان او بود
[١] .همۀ نسخه بدلها بجز كا:از قفاى او،كا:به دنبال او.
[٣] .آب،آز،كا:طپانچه.
[٢] .كا:اهل شهر.