روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٦١ - ترجمه
سنگ فروكوفتند،ايشان سنگ مىديدند و فرشتگان را نمىديدند،و اين قول عبد اللّه عبّاس است.
قتاده گفت:ايشان بيامدند و آهنگ صالح كردند،خداى تعالى در راه سنگى عظيم بر سر ايشان فروفرستاد تا همه را هلاك كرد.در [١]اين كوه [٢]موعد كرده بودند، چون آنجا مجتمع شدند كوه بر سر ايشان در آمد و ايشان را هلاك كرد،و امّا قوم ايشان را به صيحه هلاك كرد-چنان كه در قصّه صالح برفت.
فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ ،آن سرايهاى ايشان است. خٰاوِيَةً، اى خالية،و نصب او بر حال است،گفت:سرايهاى ايشان از ايشان تهى ماند پس از هلاك ايشان. بِمٰا ظَلَمُوا ،«ما»مصدرى است،اى بظلمهم،به بيدادى كه كردند. إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً ،در اين آيتى هست و دلالتى و عبرتى گروهى را كه دانا باشند.
وَ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ ،و برهانيديم مؤمنان و متّقيان را از آن صيحه و خراج كه ايشان را پديد آمد بر [٣]دستها و از آن هلاك شدند.
مقاتل گفت:وقت هلاك ايشان را خراجى بر دست پديد آمد به مقدار [٤]حمّصى،روز اوّل سرخ بود،روز دوم زرد شد،روز سوم [٥]سياه شد،روز چهارم شكافته شد،عقيب [٦]آن جبريل بانگ بر ايشان زد [٧]،بر جاى بمردند.
جملۀ مفسّران گفتند:آن گروه كه مؤمن [٨]و ناجى بودند،چهار هزار [٩]بودند.
صالح-عليه السّلام-ايشان را به حضرموت برد.چون صالح به آنجا رسيد،فرمان خداى او را دريافت،با رحمت خداى شد،فقيل:حضرموته فيه،آن جاى را حضرموت به اين سبب نام كردند،و ايشان آنجا مدينه ساختند و آن را«حاضورا» [١٠]نام كردند- و اين قصّه برفت.
وَ لُوطاً ،نصب[او] [١١]بر تقدير فعلى محذوف باشد،إمّا و ارسلنا لوطا،عطفا على
[١] .كا:مقاتل گفت در زير.
[٢] .مش+كه.
[٣] .كا:در.
[٤] .كا:چند نخودى.
[٥] .آب،كا:سيوم،آج،آز،آل،مش:سيم.
[٦] .كا:عقب.
[٧] .كا+جمله.
[٨] .مش:مؤمنان.
[٩] .كا+مرد.
[١٠] .مش:حاضور،كا:حاسورا.
[١١] .آط:ندارد،از مش،افزوده شد.