روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٥ - ترجمه
هست، إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ، أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ [١].
منصور گفت:سليمان-عليه السّلام-من ابلغ الناس است به اين ايجاز و اختصار كه در نامه كرد.
قتاده گفت:عادت پيغامبران-عليهم السّلام[١٧١-ر]چنين بود كه تطويل نكردندى.چون نامه بنبشت،مهرى از مشك بر او نهاد و نگين خود بر مهر نهاد و هدهد را پيش خواند و گفت:تو امروز رسول منى،تو را خلعتى بايد.آنگه دست به تن او فرود آورد،اين الوان مختلفه بر او پديد آمد.و انگشت بر سر او زد،اين تاج بر سر او نهادند [٢]،و نامه در منقار او نهاد و گفت:برو با خلعت و تشريف من و نامۀ من ببر.
اِذْهَبْ بِكِتٰابِي هٰذٰا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ، به ايشان فكن [٣]. ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ ،پس برگرد از ايشان و بنگر [٤]تا چه جواب دهند!و مراد به«نظر»انتظار است و مراد به«رجع»ردّ و جواب است.
هدهد نامه بستد و برفت و هوا گرفت،و بيش ازآنكه عادت او بود بر رفت.
هدهدى ديگر بر نگريد او را ديد گفت:يا هدهد!اين چه ترفّع و تكبّر است؟چرا چندان بر نشوى كه پايۀ تو است؟گفت:چگونه ترفّع نكنم و من رسول رسول خدايم، خلعت او بر تن من،و تاج او بر سر من،و نامۀ او در منقار من!از اين بزرگوارتر چه باشد! آنگه برفت و به نزد بلقيس رفت.و بلقيس به زمينى بود كه آن را مأرب گفتند بر سه ميل [٥]از صنعا،و او در كوشك بود و درها بسته،و او را عادت بود كه چون وقت قيلوله بودى درهاى كوشك ببستى و كليدها بخواستى و در زير سر نهادى و بخوفتى [٦].
هدهد بيامد،او را يافت ستان [٧]خفته،آن نامه بر سينۀ او انداخت.
[١] .سورۀ نمل(٢٧)آيۀ ٣٠ و ٣١.
[٢] .كا:پيدا شد،ديگر نسخه بدلها:نهاد.
[٣] .آب،آز:افكن.
[٤] .همۀ نسخه بدلها،بجز كا.بشنو.
[٥] .مش:سه فرسخ،ديگر نسخه بدلها:ندارد.
[٦] .كا:بخفتى،ديگر نسخه بدلها:بخوفتى.
[٧] .كا:مستان بازخفته.