نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٨١ - بقاء زايد بر ذات نيست
بقاء زايد بر ذات نيست
اشعريان برآنند كه باقى، به بقايى كه زايد بر ذات اوست، باقى است و آن بقاء عرضى است وابسته به باقى. خداوند به بقاى قائم به ذات خود، جاودانه است[١]. از اين رأى محالاتى لازم مىآيد:
الف) اگر مقصود ايشان از بقاء، استمرار است، عدم بايد صفت ثبوتى داشته باشد و اين، محال است. زيرا استمرار همان گونه كه در جانب وجود تحقق دارد در ناحيه عدم نيز متحقق است چون مىتوان مستمر را به آن دو (وجود و عدم) تقسيم كرد و مورد تقسيم (مقسم) ميان اقسام مشترك است. همچنين معنى استمرار، بودن چيزى در يكى از دو زمان است بگونهاى كه در زمان ديگر نيز بوده است.
اما اگر بقاء، چيزى غير از استمرار است[٢]، يا هر يك به ديگرى نيازمندند يا نيستند. در فرض اول دور پديد مىآيد و در فرض دوم بقاء بدون استمرار و استمرار بدون جاودانگى تحقق مىيابند و اين از محالات است. فرض سومى نيز قابل تصور است و آن اين كه يكى از آنها به ديگرى نيازمند باشد و ديگرى از او بىنياز، اين احتمال هم به ضرورت باطل است.
ب) اگر وجود جوهر در زمان دوم نيازمند بقاء باشد دور پديد مىآيد؛ زيرا بقاء عرضى است كه در وجود خود نيازمند جوهر است. اگر نياز او به همان جوهرى باشد كه به
[١]. شرح العقائد، ص ٧٦، الملل و النحل، ج ١، ص ٩٥، شرح تجريد قوشچى، ص ٣٥٨.
[٢]. برخى از اشعريان، بقاء را استمرار وجود در زمان دوم دانستهاند و مراد از زمان دوم، زمان پس از حدوث و پيدايش شىء است زيرا در آغاز حدوث، كه زمان اول است، شىء بقاء ندارد.
برخى ديگر از اشاعره بقاء را صفتى دانستهاند كه وجود در زمان ثانى، معلول آن است و بنا بر هر دو تفسير، بقاء صفت زايد بر ذات خواهد بود، كه به گفته فضل بن روزبهان، متكلم اشعرى، رأى ابو الحسن اشعرى، پيروان او و جمهور معتزله بغداد بوده است. در برابر، بسيارى از اشعريان، چون قاضى ابو بكر، امام الحرمين و رازى و جمهور معتزله بصره، بقاء را خود وجود در زمان دوم مىدانستهاند، نه صفت زايد و مغاير نسبت به ذات.( م).