نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٥٩ - روايات شگفت در دانش عمر
راه آزاد گذاردند، يا به زشتى از من درخواست بخشش كنند يا مرا بخيل بشمارند و من بخيل نيستم.»[١] اين عمل عمر معارضه با پيامبر بود. زيرا پيامبر به مصالح مردم و كسى كه شايسته عطايا و منع است آگاهتر مىباشد.
مسلم در صحيح خود به اسناد خويش از ابو موسى اشعرى نقل مىكند كه عمر بر حفصه وارد شد و اسماء نزد حفصه بود. هنگامى كه عمر اسماء را ديد، پرسيد: «اين كيست؟ حفصه پاسخ داد: اسماء دختر عميس. عمر گفت: حبشى اين است؟ دريايى اين است؟ اسماء گفت: آرى. عمر گفت: ما در هجرت بر شما پيشى گرفتيم و به پيامبر خدا از شما نزديكتر و شايستهتريم. اسماء خشمگين شد و پاسخ داد: اى عمر دروغ گفتى، بخدا سوگند شما با پيامبر بوديد. گرسنه شما را سير مىساخت و نادانتان را اندرز مىفرمود و ما در سرزمين حبشه بوديم، غريب و نفرتانگيز و همه چيز را به خاطر خدا و پيامبر تحمل كرديم. به پروردگار سوگند، نخورم و نياشامم تا آنچه گفتى به گوش پيامبر برسانم.
ما از اين سخن تو در آزار و هراسيم و بزودى گفتارت را براى پيامبر نقل خواهم كرد و از او خواهم پرسيد. بخدا سوگند دروغ نمىگويم و سخنت را منحرف نمىكنم و بر آن نمىافزايم.
چون اسماء نزد پيامبر آمد گفت: اى نبى خدا عمر چنين و چنان گفت: پيامبر فرمود:
عمر به من نزديكتر و شايستهتر از شما نيست. او و همراهانش يك هجرت داشتهاند و شما كشتىنشينان دو هجرت.»[٢] اين روايت نص پيامبر در بىاعتبارى عمر است، به گونهاى كه هجرت زنى را بر هجرت او برترى مىنهد و باز مىگويد كه او نسبت به پيامبر شايستهتر از عمر است.
[١]. صحيح مسلم، ج ٢، ص ٤٢٨ و در كنز العمال، ج ٤، ص ٤٢، از ترمذى، ابن جرير و بزار از ابن عمر، در واقعهاى ديگر.
[٢]. صحيح مسلم، ج ٤، ص ١٥٢، بخارى در صحيح خود در كتاب مغازى، باب خيبر، ج ٥، ص ١٧٤.