نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٦٠ - روايات شگفت در دانش عمر
چون خلافت به آن زن نمىرسد به عمر نيز نبايد مىرسيد.
ابن عبد ربه در كتاب «العقد الفريد»[١] در حديث به كار گماردن عمرو بن عاص در سرزمينى بدست عمر بن خطاب مىنويسد: «عمرو بن عاص گفت: لعنت بر روزگارى كه عمرو بن عاص براى عمر بن خطاب كار كند. به خدا سوگند من زمانى را بياد مىآورم كه عمر پشتهاى از هيزم بر سر مىنهاد و پسرش نيز پشتهاى ديگر، و بهاى آن هيمهها به اندازه خرمايى بود كه يك لقمه هم نمىشد.» فرومايگى و انحطاط پايگاه عمر نزد عمرو بن عاص، از اين روايت پيداست. پس چگونه آن قوم بنى هاشم را كه پادشاهان جاهليت و اسلام بودند، وانهادند؟ در همان كتاب آمده است كه عمر بن خطاب، دست بر دوش معلى بن جارود راه مىرفت كه زنى از قريش با او روبرو شد. زن عمر را مخاطب ساخت و عمر ايستاد: «ترا روزگارى به نام عمير مىشناختيم، سپس عمر شدى و اكنون از عمر بودن به فرمانروايى مؤمنان رسيدى. اى پسر خطاب از خدا بترس و در كار مسلمانان چاره كن. هر كه از وعيد هولناك حق بترسد، دور بر او نزديك خواهد شد و هر كه از مرگ بهراسد، در مهم خود كوتاهى نخواهد كرد.»[٢] ابو المنذر، هشام بن محمّد بن السائب الكلبى كه از دانشمندان سنى است در كتاب «المثالب» آورده است: «صهاك، كنيزى حبشى از آن هاشم بن عبد مناف بود. نفيل بن هاشم با او در آميخت، سپس عبد العزى ابن رياح با وى گرد آمد و او نفيل جد عمر بن خطاب را به دنيا آورد.»[٣]
[١]. ج ١، ص ٤٨، طبع مصر، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ١، ص ١٧٥، الاصابه، ج ٤، ص ٢٩ و در حاشيه آن الاستيعاب، ص ٢٩١.
[٢]. صحيح مسلم، ج ١، ص ٣٢٢، باب تواضع.
[٣]. در تأييد اين مطلب بنگريد به: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٣، ص ٢٤، ذهبى در ميزان الاعتدال،. ج ٤، ص ٣٠٤، مىگويد: و هشام بن محمّد بن السائب الكلبى، ابو المنذر، اخبارى نسبشناس علّامه ... گزيده آنچه در كتاب خود نقل كرده چنين است:« صهاك كنيز حبشى عبد المطلب بود. او شتر مىچرانيد و به آميزش علاقه داشت، نفيل بن عبد العزى او را ديد و شيفته او شد و با وى درآميخت. خطاب بدنيا آمد و چون بالغ شد به مادر خود نگريست و او را پسنديد و ميان مادر و فرزند آميزش شد كه دخترى حاصل آن بود. صهاك نوزاد را در پارچه پشمينه پيچيد و از ترس صاحبش او را بر سر راه نهاد. هاشم بن مغيره او را بدين حالت ديد و برگرفت و پرورد و حنتمه نام كرد. چون حنتمه بالغ گشت خطاب وى را از هاشم خواستگارى كرد و عمر از آن زن بدنيا آمد.
ابن اثير در النهايه در باب واژه« مبرطش» مىنويسد: عمر در جاهليت مبرطش بود، يعنى كسى كه ميان خريدار و فروشنده وساطت مىكرد، كه تقريبا همان دلال است.