نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٤١ - داستان افتراء
عذر براى وصى نيز هست.
و هارون كه گفت: «اى پسر مادرم، اين قوم مرا زبون يافتند و نزديك بود كه مرا بكشند. مرا دشمنكام مكن و در شمار ستمكاران مياور.»[١] اگر مىگوييد، قومش او را ناتوان داشتند و آهنگ مرگش كردند همين براى من نيز بود.
و محمّد كه به غار گريخت. اگر مىپنداريد او بىهراسى كه مشركان پديد آوردند، گريخت دروغ پنداشتهايد و اگر باور داريد كه مشركان او را ترسانيدند و جز گريز چارهاى نداشت پس وصى براى اين عذر شايستهتر است.)) همه مردم گفتند: امير المؤمنين راست مىگويد[٢].
ابن مغازلى شافعى در كتاب «المناقب» به اسناد خود روايت مىكند: «پيامبر به على فرمود: همانا امت پس از من با تو ناجوانمردى و نيرنگ خواهند كرد.»[٣] از كتاب «مناقب» ابو بكر احمد بن موسى بن مردويه الحافظ كه از اهل سنت است، با اسناد به ابن عباس روايت است كه من و پيامبر و على با هم راه مىرفتيم. بوستانى ديديم. گفتم: «اى پيامبر خدا اين باغ چه زيباست.» پيامبر فرمود: «بوستان تو در بهشت از اين نيكوتر است.» سپس به باغى ديگر رسيديم و على گفت: «اى پيامبر خدا اين باغ چه زيباست.» و پيامبر فرمود: «بوستان در بهشت زيباتر است.» بدين گونه راه سپرديم و از هفت باغ گذشتيم و پيامبر فرمود: «باغهاى تو (على) در بهشت خوبتر است.» سپس رسول خدا بر سر و صورت كوفت و گريست و گريهاش شدت يافت. على پرسيد: «چرا گريه مىكنيد؟» پيامبر فرمود: «كينههايى در دل قوم است كه تا من زندهام بر تو آشكار
[١]. اعراف: ١٥٠.
[٢]. همان گونه كه ابو منصور طبرسى در كتاب خود احتجاج، ج ١، ص ٢٧٩، روايت كرده است.
[٣]. نيز بنگريد به: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٢، ص ١٨، كنز العمال، متقى هندى، ج ٦، ص ١٥٧، در كتاب فضايل، سقيفه احمد بن عبد العزيز الجوهرى.