نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ١٥٨ - عصمت پيامبران
به سهوى در قرآن نسبت دادهاند كه سبب كفر است.
آنان گفتهاند: روزى پيامبر نماز مىخواند و چون در سوره نجم به اين آيه رسيد: «آيا لات و عزى را ديدهايد و منات آن بت سومى ديگر را؟»[١] اين جمله را بر زبان آورد:
«اينان جوانان خوب رويند و به شفاعت آنها اميد بسته شده است.»[٢] اين سخن اعتراف
[١]. نجم: ١٩ و ٢٠.
[٢]. اين مطلب در( مجمع الزوائد، ج ٧، ص ١١٥ ط مصر) روايت شده و سيوطى در تفسير خود( الدر المنثور) ج ٤، ص ٣٦٨ آن را به اين اسناد ذكر كرده است:
عبد بن حميد از طريق سدى از صالح.
بزار، طبرانى، ابن مردويه و ضياء در مختارة به سند راويان مورد اعتماد از طريق سعيد بن جبير از ابن عباس.
ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن مردويه به سند صحيح از سعيد بن جبير.
ابن جرير و ابن مردويه از طريق عوفى از ابن عباس. ابن مردويه از طريق كلبى از ابن صالح از طريق ابو بكر هذلى.
ايوب از عكرمه و از طريق سليمان تيمى از كسى كه سليمان از او روايت كرده و همه راويان از ابن عباس، عبد بن حميد و ابن جرير از طريق يونس از ابن شهاب از ابو بكر ابن عبد الرحمن بن حارث: همانا پيامبر ...
حديث مرسل صحيح الاسناد است.
ابن ابو حاتم از طريق موسى بن عقبه از ابن شهاب.
بيهقى در الدلائل از موسى بن عقبه نقل كرده و از ابن شهاب نام نبرده است.
طبرانى از عروه مانند بيهقى حديث را ذكر نموده است.
سعيد بن منصور و ابن جرير از محمّد بن كعب قرظى و محمّد بن قيس.
ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم به سند صحيح از ابو العاليه.
ابن جرير، ابن منذر و ابن ابو حاتم با تفاوت اندكى نسبت به قبل از ابو العاليه.
ابن ابو حاتم از قتاده و سدى.
عبد بن حميد از مجاهد و عكرمه.
موارد فوق اسانيد اين حديث ساختگىاند كه سيوطى آنها را در تفسير خود آورده است حديث به تلخيص چنين بوده است: هنگامى كه پيامبر اين آيه را خواند« آيا لات و عزى را ديدهايد و منات آن بت سومى ديگر را؟» شيطان بر زبان يا طبق برخى روايات بر قلبش افكند:« اينان جوانان خوب رويند». كه از آنها اميد شفاعت مىرود.
مشركان گفتند: تاكنون هرگز از خدايان ما به نيكى ياد نكرده بود و چون پيامبر به سجده رفت همه سجده كردند. سپس جبرئيل فرود آمد و گفت: آنچه بر تو آوردم بازگوى. چون پيامبر به آيه ساختگى رسيد جبرئيل گفت: اين سخن را من بر تو نياوردم و از شيطان است. پس خداوند نازل فرمود:« ما پيش از تو هيچ رسول يا نبيى را نفرستاديم مگر آنكه چون به خواندن آيات مشغول شد شيطان در سخن او چيزى افكند و خدا آنچه را كه شيطان افكنده بود نسخ كرد، سپس آيات خود را استوارى بخشيد و خدا دانا و حكيم است.» حج، ٥٢ در برخى از روايات افزوده شده كه مشركان گفتند: او از خدايان ما به زشتى و شر نام مىبرد و اگر آنان را به نيكى ياد كند خدايش را به خير ياد كنيم و او و يارانش را بپذيريم، پس پيامبر اين گونه سخن گفت و گفتارش پراكنده گشت. مشركان بر آن شدند كه محمّد به دين نخست و آيين قومش بازگشت.
حاصل سخن اشاعره در عصمت پيامبران آن است كه ايشان به جملگى، عصمت پيش از پيامبرى را واجب نمىدانند و كفر و هر گناهى را بر انبياء روا مىشمارند. شاهد اين دعوى روايتى است كه در فضيلت. عمر بن خطاب به پيامبر نسبت مىدهند كه حضرتش فرمود: اگر پس از من پيامبرى مىبود عمر بن خطاب بود. اسد الغابه، ج ٤، ص ٦٤، نور الابصار، ص ٦١، تاريخ ابن عساكر، ج ٣، ص ٢٨٧، تاريخ الخلفاء، ص ١١٧، او گفته است كه اين حديث را ترمذى و حاكم آوردهاند و آن را از عقبه بن عامر تصحيح كرده است. طبرانى آن را از ابو سعيد خدرى و عصمت بن مالك و ابن عساكر از ابن عمر، نقل كردهاند. با آنكه در كتب تاريخ و حديث به تواتر بيان و اثبات شده كه عمر در سال ششم پس از بعثت يا بعد از آن اسلام آورد و دست كم بيست و هفت سال از عمرش گذشته بود.
بيشتر اشاعره، پس از نبوت نيز به عصمت پيامبر قائل نيستند و آن را واجب نمىدانند، همان گونه كه غزالى و ديگران- به شرحى كه گذشت- تصريح كرده بودند. راويان اشعرى در آيه« و پيش از تو پيامبرى نفرستاديم.» به چنين احاديثى اعتماد و تكيه مىكنند.( بنگريد به الدر المنثور سيوطى، ج ٤، ص ٣٦٤).
ديگر سنيان، عصمت از گناهان صغيره و كبيره عمدى را پس از بعثت براى پيامبر واجب مىدانند ولى گناه سهوى كبيره مورد اختلاف آنهاست و گناه سهوى صغيره- به گفته قاضى روزبهان- مورد پذيرش بيشتر اهل سنت است. قاضى حتّى گناهان صغيره عمدى را نيز با استناد قول به جمهور و اكثريت اهل سنت، بر انبياء جايز مىداند.
اماميه بر آنند كه پيامبر از سلاله پاك و نسل مطهر است و در ميان پدران او از آدم تا خاتم ٦ هيچ كس مشرك نبوده است. امير المؤمنين مىفرمايد:
پس آنان را در بهترين وديعت جاى به امانت سپرد و در نيكوترين قرارگاه مستقر كرد. از پشتى به پشت ديگرش داد، همگى بزرگوار و زهدانهايى پاك و بىعيب و عار. چون يكى از آنان درگذشت، ديگرى براى حمايت از دين برخاست و جانشين او گشت، تا آنكه تشريف و بزرگوارى از سوى خداى بارى به محمد رسيد و او را از بهترين خاندان و گراميترين دودمان بركشيد. از درختى كه پيامبران خود را از آن جدا كرد و امينيان خويش را برگزيد و بيرون آورد فرزندان او بهترين فرزندانند و خاندانش نيكوترين خاندان و دودمان او بهترين دودمان( نهج البلاغه، خطبه ٩٤، ترجمه دكتر شهيدى) اماميه پيامبران را از هنگام تولد معصوم مىدانند. جز امير المؤمنين، امامان ديگر شيعه نيز بر اين مطلب تصريح كردهاند پژوهندگان بايد به كتب معتبر اماميه رجوع كنند. از جمله دلايلى كه فخر رازى بر عصمت پس از پيامبرى اقامه كرده آيه:« عهد من به ستمگران نمىرسد.»( بقره، ١٢٤) مىباشد. او گفته است: مقصود يا عهد پيامبرى است يا عهد امامت، اگر مراد عهد امامت باشد واجب است كه ستمگران به امامت نرسند و اگر امامت براى آنها ثابت نباشد، نبوت نيز ثابت نخواهد بود زيرا هر پيامبرى بايد امام و پيشوايى باشد كه از او. پيروى كنند. پس آيه با هر فرضى نشان مىدهد كه پيامبر گناهكار نيست.
هر كه به تأمل در آيه بنگرد در مىيابد كه دور ماندن ستمگران از امامت به عنوان قضيه حقيقيه عنوان شده و منحصر به زمان معينى نيست. به ديگر سخن معناى آيه آن است كه هر كس در لحظهاى از زندگى خود ستم و گناه كرده باشد شايسته امامت نيست. سيد سابق در« العقائد الاسلاميه» ص ١٨٣، مىگويد: فرستادگان خدا را حسى است كه به آن از ديگر آدميان ممتاز مىگردند و به آن پيوسته خويش را در محضر الهى مىيابند و نشانههاى جلال و جمال او را در هر چيز مىبينند. آنها آثار حكمت و رحمت حق را در مىيابند ...
و جانهايشان از بزرگداشت خدا لبريز مىگردد و جايى براى شيطان و شهوت و آرزوى باطل نمىماند، پيامبران جز خدا آهنگى نمىكنند.
عفيف عبد الفتاح طباره در كتاب خود« با پيامبران در قرآن كريم» ص ١٩، مىنويسد:« خداوند پاك تربيت رسولان را بر عهده گرفت و آنها را از گناهان باز داشت. زندگانى ايشان از آن خويش نيست بلكه الگوهايى هستند كه ديگران به آنان راه مىيابند و به راهشان سلوك مىكنند. ياد و روش آنها پس از مرگشان، چراغهايىاند كه تاريكى زندگى را براى انسانيت روشن مىكنند و شاهراههاى رستگارى را آشكار مىنمايند.
آنان راهنمايانى هستند كه خداوند ما را به پيروىشان فرمان داده است.» و اما در باب آيه« و ما بيش از تو رسول يا نبيى نفرستاديم.» بايد در باره معنى رسول، نبى و مرسل پژوهش كرد. رسول صفت مشبهه لازم است و آن كسى است كه به پايمردى فرشتهاى دانشها را از خدا دريافت مىكند. او فرشته را مىبيند و رويارو با او سخن مىگويد و فرشته سخن خدا را بر رسول مىخواند يا بر سينهاش مىافكند. اين عمل رسالت و انسان دارنده آن، رسول ناميده مىشود. به هر حال سبب رسول ناميدن كسى، ستاندن رسالت خدا به واسطه رسولان آسمانى است و كسانى كه رسالت خداى خود را بجاى مىآورند، رسول يعنى صاحب رسالت ناميده مىشوند.
اگر فراگيرى علم از خدا به طريق مذكور نباشد، نبوت ناميده مىشود خواه آن روش الهام صريح و حضور باشد مانند وحيى كه در شب معراج بر پيامبر و بر موسى در كوه سينا شد يا شنيدن صدا در خواب يا بيدارى يا وارد قلبى( نبى صفت مشبهه لازم است ماند شريف) خداوند مىفرمايد:« انسانى را نرسد كه با حق سخن گويد مگر به وحى يا پس از حجاب يا به فرستادن رسولى كه به اذن حق آنچه خواهد وحى كند.( شورى، ٥١) فخر رازى نيز در تفسير خود( ج ٢٧، ص ١٧٦) به آنچه ما به عنوان شاهد سخن خود گرفتيم اشاره كرده است:
گواه اين امر آن است كه واژههاى نبى و رسول دو صفت مشبههاند كه از فعل لازم گرفته شدهاند و مرسل از باب افعال متعدى است نه لازم، پس رسول به معناى مرسل و رسل به معناى مرسلين الى الناس نيست شاهد. ديگر سخن ما در مفهوم رسول و نبى اين است كه آنها مفعول فعلهاى ارسل و بعث قرار گرفتهاند. اين مطلب در آيات بسيارى از قرآن بيان شده و مىتوان بدانها مراجعه كرد. حاصل گفتار اينكه رسول و نبى دو صفت براى شخص نبى و رسول، با نظر به كيفيت رسيدن وحى به آنها هستند. مرسل و مبعوث بودن آنان در مرتبه پس از اين است كه مرحله تبليغ مىباشد. خداوند در حكايت از عيسى بن مريم مىفرمايد:« من بنده خدايم كه كتابم عطا كرد و نبىام قرار داد.( مريم، ٣٠) عيسى در گهواره از نبوت خود سخن گفت و آن زمان حجت خدا بر خلق بود ولى مرسل نبود، پس ناگزير بايد ميان مقام نبوت و رسالت و مقام ارسال و بعث تفاوت نهاد.
چون در اين جدايى نيك بنگريم در مىيابيم كه امنيه( قلب) در كلام الهى مربوط به چيست، پروردگار مىفرمايد:« و ما پيش از تو رسول و نبىاى نفرستاديم جز آنكه هر گاه شيطان خواست در قلبش وسوسهاى افكند.» در اين آيه سخن از فعل ارسل و فرستادن است نه رسول و نبى. مرحله ارسال، بسامان آوردن مردم در امور دينى و اجتماعى با مژده و ترسانيدن است و هر پيامبرى آرزومند هدايت و صلاح قوم خود است. القاء شيطان در قلب پيامبر، وسوسه او در قلب مخاطبان است كه ستمگران را به دشمنى با پيامبر برمىانگيزد ولى خداوند وسوسه شيطان را از قلب مؤمنان محو مىكند و ايشان سخن شيطان را نمىپذيرند و جز قلبهاى منافقان و منكران پذيراى شيطان نمىشود.« ترا بر بندگانم تسلط نيست مگر به گمراهانى كه از تو پيروى كنند.» حجر، ٤٢« ... سپس آيات خويش را استوار بخشيده و خدا دانا و حكيم است. چنين شود تا آنچه شيطان در سخن او افكنده براى كسانى كه در قلبهايشان بيمارى است و نيز سخت دلان آزمايشى باشد و ستمكاران در اختلافى بزرگ گرفتارند. و تا دانشيافتگان بدانند كه قرآن به راستى از جانب پروردگار توست و بدان ايمان بياورند و دلهايشان بدان آرام گيرد و خدا كسانى را كه ايمان آوردهاند به راه راست هدايت مىكند.» حج، ٥٢- ٥٥ بدين گونه كه دوستان خود را از گمراهى و ستم و پيروى كفر و طغيان باز مىدارد. كسانى كه خدا بر ايشان خوى و زندگى حيوانى را نپسنديده است، زيرا او در باره اهل كفر و سركشى مىفرمايد:« اينان همانند چهارپايانند حتى گمراهتر از آنانند. اينان خود غافلانند.» اعراف، ١٧٩.
نيز، آيه« تمنى» آيه ٥٢ از سوره حج است كه به اتفاق مدنى است و چند سال پس از سوره حجر نازل شده ولى افسانه غرانيق كه جاعلان پرداختهاند، مربوط به پنج سال پس از بعثت است و با قبل از هجرت منطبق مىشود نه بعد از آن.
نكته: پيامبران وحى را دريافت و حفظ مىكنند و به سبب نيرويى كه خدايشان بخشيده و شايسته مقام الهى آنهاست، سخن خدا را از كلام غير تميز مىدهند. خداوند مىفرمايد:« همچنين كلام خود را به فرمان خود به تو وحى كرديم. تو نمىدانستى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را نورى ساختيم تا هر يك از. بندگانمان را كه بخواهيم بدان هدايت كنيم و تو به راه راست راه مىنمايى.» شورى، ٥٢. خداوند در اين آيه از آن نيرو كه« روحش» ناميده ياد كرده است و امامان اهل بيت در احاديث آن را به« روح القدس» تفسير كردهاند. اين روح پيامبران و امامان شيعه را يارى مىدهد و ايشان را توفيق خيرات و دورى از گناهان مىبخشد و از هر گونه نقصى در روح انسانى باز مىداردشان.
بخارى در صحيح خود( ج ٤، ص ٢٣١) بابى را به اين عنوان كه« ديدگان پيامبر مىخفت و قلبش بيدار بود» گشوده، و در آن روايت كرده كه چشمان رسول خدا به خواب مىرفت اما قلبش بيدار بود و اين مطلب در باره ديگر پيام آوران نيز صدق مىكرد. احمد بن حنبل نيز در مواضعى از مسند خويش( مثلا ج ١، ص ٢٢٠) اين امر را روايت كرده است.