ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٣٤ - ٣ - باب بازجست كار دمنه
از اهل غشّ [١] و خيانت و تهمت و عداوت از من ترسان شدهاند، و هر آينه بمطابقت در خون من سعى خواهند كرد و بموافقت در من خروشند
|
فأصبحت محسودا بفضلي وحده |
على بعد أنصاري و قلّة مالي |
|
[٢] و هرگز گمان نداشتم كه مكافات نصيحت و ثمرت خدمت اين خواهد بود كه بقاى من ملك را رنجور و متأسّف گرداند.
چون شير سخن دمنه بشنود گفت: او را بقضات بايد سپرد تا از كار او تفحّص كنند، چه در أحكام سياست و شرايط انصاف و معدلت، بي إيضاح بيّنت [٣] و إلزام حجّت جايز نيست عزيمت را در إقامت [٤] حدود بامضا رسانيدن. دمنه گفت: كدام حاكم راستكارتر و منصفتر از كمال عقل و عدل ملكست؟ هر مثال كه دهد نه روزگار را بدان محلّ اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجال مراجعت [٥]
|
گردون گشاده چشم و زمانه نهاده گوش |
هر حكم را كه راى تو امضا كند همي |
|
و بر راى متين ملك پوشيده نماند كه هيچ چيز در كشف شبهت و افزودن در نور بصيرت چون مجاهدت و تثبّت [٦] نيست. و من واثقم كه اگر تفحّص بسزا رود از بأس ملك مسلّم [٧] مانم. و بهمه حال برائت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و يمن ناصيت من معلوم خواهد شد. امّا از مبالغتي در تفتيش كار من چاره نيست، كه آتش از ضمير چوب و
______________________________
[١]. (١) غشّ و غشّ (در فارسي: غش) خيانت كردن (مقدّمة و صراح)؛
نيز بمعني مادّهاي بدلي و ارزان كه در چيزي گران قيمت داخل كرده باشند، مانند مس
در زر و سيم، زايد بر عيار، يا جگر سوخته در مشك، يا آب در شير، و غيره. غالبا از
غلّ و غش داشتن يا نداشتن كسي بحث ميكنيم.
|
نقد صوفي نه همه صافي بى غش باشد |
اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد |
|
|
خوش بود گر محك تجربه آيد بميان |
تا سيه روى شود هر كه درو غش باشد |
|
(ديوان خواجه حافظ شيرازي چاپ قزويني غزل ١٥٩).
[٢]. (٣) فأصبحت ... محسود گرديدم (مورد حسد شدم، بر من حسد بردند) تنها بعلّت فضل و هنر من، با وجود دوري ياران من و اندكي مال من.
[٣]. (٧) بيّنت ص ٣ ح بر س ١ ديده شود.
[٤]. (٨) إقامت حدود ص ٩٩ ح بر س ١١ ديده شود.
[٥]. (١٠) مراجعت ص ٤٩ ح بر س ٨ ديده شود.
[٦]. (١٣) تثبّت ص ٩٩ ح بر س ١١ ديده شود.
[٧]. (١٣) مسلّم رها گشته و محفوظ و نگهداشته (از خشم شاه)؛ رهانيده و بيگزند داشته شده.