ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٨٢ - جفتى كبوتر كه دانه ذخيره كردند
پيري كه زن نابكار خواهد، هر روز از وى سردي ميشنود و از سوز او نهمت بر تمنّي مرگ مقصور ميگرداند و آخر هلاك او در آن باشد.
ملك گفت: ما در چشم تو نيك حقير مينمائيم كه گزارد [١] اين سخن جايز ميشمري! گفت:
مخدوم در چشم سه طايفه سبك نمايد: بنده فراخ سخن كه ادب مفاوضت مخدومان نداند و گاه و بيگاه در خاست و نشست و چاشت و شام با ايشان برابر باشد، و مخدوم هم مزاح دوست [٢] و فحّاش، و از رفعت منزلت و نخوت سياست بي بهر؛ و بنده خائن مستولي بر اموال مخدوم، چنانكه بمدّت [٣] مال او از مال مخدوم در گذرد، و خود را رجحاني صورت كند [٤]؛ و بندهاي كه در حرم مخدوم بي استحقاق منزلت اعتماد يابد و بمخالطت [٥] ايشان بر اسرار واقف گردد و بدان مغرور شود.
ملك گفت: ترا باد دستي [٦] مضيّع و سبك سري مسرف يافتم، اى بلار! گفت: سه تن بدين معاتب توانند بود: آنكه جاهل سفيه را براه راست خواند و بر طلب علم تحريض نمايد، چندانكه جاهل مستظهر گشت از وى بسي ناسزا شنود و ندامت فايده ندهد؛ و آنكه احمقي بي عاقبت را بتألّف نه در محلّ بر خويشتن مستولي گرداند و در اسرار محرم دارد.
هر ساعت از وى دروغي روايت ميكند و منكري بوى حوالت ميشود و انگشت گزيدن دست نگيرد؛ و آنكه سرّ با كسي گويد كه در كتمان راز خويش بتمالك [٧] و تيقّظ [٨] مذكور نباشد.
______________________________
[١]. (٣) گزارد ادا كردن و ادا؛ ٢٧٢/ ٧ ح ديده شود.
[٢]. (٥) مزاح دوست در اساس: مزاح در شب.
[٣]. (٧) بمدّت بمرور زمان؛ ٦٠/ ١٥ ح و ٣٤٦/ ٦ و ٣٩٨/ ٨ ح ديده شود.
[٤]. (٧) صورت كند بپندارد و تصوّر كند؛ صورت كردن در ٢٦/ ١٢ ح و صورت شدن در ٩٢/ ١٠ ح ديده شود.
[٥]. (٨) مخالطت با كسي آميختن، آميزش كردن با هم؛ نيز ٣٨٥/ ١٢ ديده شود.
[٦]. (١٠) باد دست مسرف و هرزه خرج و تلف كننده، مبذّر. سنائي گويد (ديوان چاپ دوّم مدرّس رضوي ١٠١٤):
|
عقل و جانم برد شوخي آفتي عيّارهاي |
باد دستي خاكيي بي آبي آتش پارهاي |
|
و سعدي گويد در بوستان (چاپ فروغي ٧٣):
|
يكي رفت و دينار ازو صد هزار |
خلف برد، صاحبدلي هوشيار |
|
|
نه چون ممسكان دست بر زر گرفت |
چو آزادگان دست ازو بر گرفت |
|
|
ملامت كني گفتنش: اى باد دست |
بيكره پريشان مكن هر چه هست! |
|
[٧]. (١٥) تمالك ٣٢/ ٢ ح و ٧٠/ ٥ و ٣١٩/ ٥ ديده شود.
[٨]. تيقّظ رجوع شود به ٣٢/ ١ ح و ٢٨٣/ ٤.