ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٩٤ - زال و دختر او مهستى(منظوم)
ملك گفت: كريم أليف [١] را در سوز فراق نيفگند و بهر بدگماني انقطاع دوستي و برادري روا ندارد و معرفت قديم و صحبت مستقيم را بظنّ مجرّد ضايع و بي ثمره نگرداند، اگر چه در آن خطر نفس و مخافت جان باشد. و اين خلق در حقير قدر و خسيس منزلت از جانوران هم يافته شود، المعرفة تنفع و لو مع الكلب العقور [٢]
|
هو الكلب إلّا أنّ فيه ملالة |
و سوء مراعاة و ما ذاك بالكلب |
|
[٣] فنزه گفت: حقد و آزار در اصل مخوفست، خاصّه كه اندر ضماير ملوك ممكّن گردد، كه پادشاه [٤] در مذهب تشفّي [٥] صلب باشد و در دين انتقام غالي [٦]؛ تأويل و رخصت [٧] را البتّه در
______________________________
|
كه بهر لحظه بهر درّاعه |
پيرهن را كنم چو باراني |
|
و انوري گويد (ديوان، چاپ مدرّس رضوي ص ٤٨١):
|
تا چه ابريست كمان شان كه چو باران بارد |
آسمان بر سر خورشيد كشد باراني |
|
و موم اندود بودن باراني از بيت محمّد سعيد اشرف بر ميآيد كه در بهار عجم در لغت تري آمده است:
|
با تريهاي حسودان چرب و نرمي ميكنم |
جامه مومين بود آسيب باران را علاج |
|
در اشعار نظامي و كمال الدّين اسماعيل و سعدي هم باراني آمده است، و در فرج بعد از شدّت (چاپ بمبئي ص ٣٩٠) در حكايت دعبل بن علي خزاعي آمده است كه او گفت با امام عليّ بن موسى الرّضا در خراسان روزي «در راه ميرفتم و آن روز بارنده و نمناك بود و او باراني خزّ بسيار ممتاز پوشيده بود بمن داد و ديگري خواست كه در پوشد و گفت كه: اين را كه پوشيده بودم بجهت آن بتو دادم كه نيكوتر بود. و از من آن باراني را بهشتاد دينار ميخواستند بخرند نفروختم». در متن عربي هم اين حكايت هست با لفظ ممطرة (چاپ قاهره، ١٣٧٥، ص ٣٢٩). بگفته مؤلّف حدود العالم (چاپ ستوده ص ١٤٦) شهركي از بلاد طبرستان بنام روذان (؟ رويان) بوده است كه از ان «جامه سرخ خيزد پشمين كه از وى باراني كنند و بهمه جهان ببرند».
[١]. (١) أليف ٢٨٧/ ١٦ ح ديده شود.
[٢]. (٤) المعرفة تنفع ... شناسائي و آشنائي سود مىبخشد اگر چه با سگ درّنده.
[٣]. (٥)
|
هو الكلب ... |
ملالة بر طبق اكثر نسخ معتبر و همه نسخ شرح ابيات: ولي در اساس و و ٣: جلالة.
بالكلب مطابق اساس و ٣؛ ولي در اكثر نسخ ديگر و همه نسخ شرح ابيات: في الكلب. او سگ است، جز اينكه در او ملالتي (سير آمدني و سير شدني) و بدي مراعاتي (و إهمال در نگاه داشتن) هست، و اين در سگ نيست.
[٤]. (٧) پادشاه ... باشد چنين است در اساس و و و. ساير نسخ: پادشاهان ... باشند.
[٥]. (٧) تشفّي در و نافذ: تشقّى.
[٦] غالي غلوّ كننده، بحدّ اعلى رساننده.
[٧]. (٧) رخصت ١٠٣/ ٩ ح، ١٠٧/ ١١ و ١٥٢/ ٤ ح ديده شود.