ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٢٥ - زاهد و بچه موشى كه دخترى شد
تمام اندام گردانيد، چنانكه آفتاب رخسارش آتش در سايه چاه زد و سايه زلفش دود از خرمن ماه بر آورد
|
أضّرت بضوء البدر و البدر طالع |
و قامت مقام البدر لمّا تغيّبا |
|
[١] وانگاه او را بنزديك مريدي برد و فرمود كه چون فرزندان عزيز تربيت واجب دارد.
مريد اشارت پير را پاس داشت و در تعهّد دختر تلطّف نمود. چون يال بر كشيد و ايّام طفوليّت بگذشت زاهد گفت: اى دختر، بزرگ شدي و ترا از جفتي چاره نيست؛ از آدميان و پريان هر كرا خواهي اختيار كن تا ترا بدو دهم. دختر گفت: شوى توانا و قادر خواهم كه انواع قوّت و شوكت او را حاصل باشد. گفت: مگر آفتاب را ميخواهي. جواب داد كه: آري. زاهد آفتاب را گفت: اين دختر نيكو صورت مقبول شكلست، ميخواهم كه در حكم تو در آيد، كه شوى تواناى قوي آرزو خواستست. آفتاب گفت كه: من ترا از خود قويتر نشان دهم، كه نور مرا بپوشاند و عالميان را از جمال چهره من محجوب گرداند. و آن ابر است. زاهد همان ساعت بنزديك او آمد و همان فصل سابق باز راند. گفت: باد از من قويتر است كه مرا بهر جانب كه خواهد برد، و پيش وى چون مهرهام در دست بوالعجب [٢]. پيش باد رفت و فصلهاى متقدّم تازه گردانيد. باد گفت: قوّت تمام بر إطلاق كوه راست، كه مرا سبك سر خاك پاى [٣] نام كردهست، و دوام حركت مرا در لباس منقصت باز ميگويد، و ثابت و ساكن بر جاى قرار گرفته، و اثر زور من در وى كم از آواز نرم است در گوش كر. زاهد با كوه اين غم و شادي باز گفت. جواب داد كه: موش از من قويتر است، كه همه اطراف مرا بشكافد و در دل من خانه سازد و دفع او بر خاطر نتوانم گذرانيد.
دختر گفت: راست ميگويد، شوى من اينست. زاهد او را بر موش عرضه كرد، جواب داد كه: جفت من [٤] از جنس من تواند بود. دختر گفت: دعا كن تا من موش گردم. زاهد
______________________________
[١]. (٣) أضرّت بضوء ... زيان رسانيد بنور ماه شب چهارده چون بدر
بر آمده بود، و قايم مقام نور آن گرديد وقتي كه ماه شب چهارده فرو شد.
[٢]. (١٤) بوالعجب رجوع شود به ص ١٤٠ ح بر س ٣.
[٣]. (١٥) سبك سر خاك پاى در صفت باد بدين اعتبار است كه پاى آن بر زمين و سرش در هواست.
[٤]. (٢٠) جفت من در اساس «من» از قلم افتاده است.