ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٨٢ - ماهىخوار و خرچنگ
[ماهىخوار و خرچنگ]
آوردهاند كه ماهي خواري بر لب آبي وطن ساخته بود، و بقدر حاجت ماهي ميگرفتي و روزگاري در خصب [١] و نعمت ميگذاشت. چون ضعف پيري بدو راه يافت از شكار باز ماند، با خود گفت: دريغا عمر كه عنان گشاده رفت و از وى جز تجربت و ممارست عوضي بدست نيامد كه در وقت پيري پايمردي [٢] يا دست گيري تواند بود. امروز بناى كار خود، چون از قوّت بازماندهام، بر حيلت بايد نهاد و اسباب قوت كه قوام معيشت از اين وجه بايد ساخت.
پس چون اندوهناكي [٣] بر كنار آب بنشست. پنج پايك از دور او را بديد، پيشتر آمد و
______________________________
[١]. (٢) خصب فراخي نعمت و فراخي سال و فراواني گياه. با نعمت و
فراغت و راحت و امثال آنها غالبا همراه ذكر شده است بصورت دو چيز جدا؛ مع هذا
امكان اين هست كه خصب را بمعني مطلق فراخي و فراواني گرفته خصب نعمت (مضاف و مضاف
اليه) گويند، چنانكه در نسخه نق و بعضي از نسخ ديگر است.
[٢]. (٤) پاى مرد اينجا بمعني مددگار و ياري دهنده، مترادف با دستگير و دستيار. نظير آن خاقاني گويد (ديوان، چاپ سجّادي ص ٧٤٧):
|
در كار عشق ديده مرا پاى مرد بود |
هر درد سر كه ديدم از اين پايمرد خاست |
|
. معناي واسطه و ميانجي و شفيع نيز ميدهد:
|
حقّا كه با عقوبت دوزخ برابر است |
رفتن به پايمردي همسايه در بهشت |
|
باب سوّم گلستان سعدي (چاپ فروغي ص ٨٩).
|
گفتم كه: پايمرد و وسيلت كه باشدم؟ |
گفتا كه: بهتر از كرم او كسي دگر؟ |
|
ديوان انوري (چاپ مدرّس رضوي، ج ١ ص ٢٠٦).
[٣]. (٧) چون اندوهناكي يعني مانند كسي كه اندوهناك باشد، چنانكه گوئي اندوهناك است. اين نوع بيان حالت در اين كتاب و كتابهاى ديگر قرن پنجم و ششم و هفتم فراوان ديده ميشود، و چنان هم نيست كه هميشه نماياندن و جلوه دادن در نظر باشد، بيشتر اوقات از «چون» معني «در حكم» و «بمنزله» اراده مىشود: در تاريخ بيهقي (چاپ دكتر فيّاض) آمده است: امير محمّد روزي دو سه چون متحيّري و غمناكي ميبود (ص ٥)؛ و طاهر دبير چون متردّدي بود از ناروائي كارش (ص ١٤٦)؛ چون متربّدي بازگشت (١٤٧)؛ پس از گذشتن خداوندش چون درجه گونهاي يافت و نواختي از سلطان مسعود، امّا ممقوت شد (ص ٢٥٣)؛ و مسعود سعد راست (ديوان، چاپ ياسمي ص ٦٩):
|
دلم از نيستي چو ترسانيست |
تنم از عافيت هراسانيست |
|
|
گر مرا چشمهايست هر چشمي |
لب خشكم چرا چو عطشانيست |
|
|
آن بر اين بينوا چو مفتونيست |
و آن بر اين بيگنه چو غضبانيست |
|
|
كردهام نظم را معالج جان |
زانكه از درد دل چو نالانيست |
|
و سنائي گويد (كارنامه، بيت ٣٨٥):
|
تا نگردد ز من چو ممتحني |
كه مزاحست ملح هر سخني |
|