ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٨٥ - ماهىخوار و خرچنگ
خطر بديد و قصد او در جان خود مشاهدت كرد اگر كوشش فرو گذارد در خون خويش سعى كرده باشد؛ و چون بكوشيد اگر پيروز آيد نام گيرد، و اگر بخلاف آن كاري اتّفاق افتد باري كرم و حميّت و مردانگي و شهامت او مطعون نگردد، و با سعادت شهادت او را ثواب مجاهدت فراهم آيد. پس خويشتن بر گردن ماهي خوار افگند و حلق او محكم بيفشرد چنانكه بيهوش از هوا در آمد و يكسر بزيارت مالك [١] رفت.
پنج پايك سر خويش گرفت و پاى در راه نهاد تا بنزديك بقيّت ماهيان آمد، و تعزيت ياران گذشته و تهنيت حيات ايشان بگفت و از صورت حال اعلام داد. همگنان شاد گشتند و وفات ماهي خوار را عمر تازه شمردند
|
و إنّ حياة المرء بعد عدوّه |
و إن كان يوما واحدا لكثير |
|
[٢]
|
مرا شربتي از پس بد سگال |
بود خوشتر از عمر هفتاد سال |
|
و اين مثل بدان آوردم كه بسيار كس بكيد [٣] و حيلت خويشتن را هلاك كرده است. لكن من ترا وجهي نمايم كه اگر بر آن كار توانا گردي سبب بقاى تو و موجب هلاك مار باشد.
زاغ گفت: از اشارت دوستان نتوان گذشت و راى خردمندان را خلاف نتوان كرد. شگال گفت: صواب آن مينمايد كه در اوج هوا پروازي كني و در بامها و صحراها چشم مياندازي تا نظر بر پيرايهاي گشاده افگني كه ربودن آن ميسّر باشد. فرود آئي و آن را برداري و هموارتر ميروي چنانكه از چشم مردمان غايب نگردي. چون نزديك مار رسي بر وى اندازي تا مردمان كه در طلب پيرايه آمده باشند نخست ترا باز رهانند آنگاه پيرايه بردارند.
زاغ روى بآباداني نهاد زني را ديد پيرايه بر گوشه بام نهاده و خود بطهارت مشغول گشته؛ در ربود و بر آن ترتيب كه شگال گفته بود بر مار انداخت. مردمان كه در پى زاغ بودند در حال سر مار بكوفتند و زاغ باز رست.
______________________________
[١]. (٥) مالك مراد مالك دوزخ است. يعني يكسر به جهنّم رفت. در
حكايت شير و خرگوش (ص ٨٧ س ١٣) «جان مردار بمالك سپرد» باز آمده است.
[٢]. (٩) و إنّ حياة ... براستي كه زندگاني مرد از پس دشمنش اگر يك روز نيز باشد بسيار باشد.
[٣]. (١١) كيد بدي سگاليدن، بدسگالي كردن در حقّ كسي، حيله و چاره و مكر كردن.