ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٢١ - ١٠ - باب شير و شغال
دار تا صحّت اين حديث روشن گردد، كه چشم و گوش بظنّ و تخمين بسيار حكمهاى خطا كند، چنانكه كسي در تاريكي شب يراعهاي [١] بيند، پندارد كه آتش است و بر وى مشتبه گردد، چون در دست گرفت مقرّر شود كه باد پيمودهست و پيش از تيقّن در حكم تعجيل كرده. و حسد جاهل از عالم و، بدكردار از نيكو فعل و، بددل [٢] از شجاع مشهور است
|
و إنّي شقيّ باللّئام و لا ترى |
شقيّا بهم إلّا كريم الشّمائل |
|
[٣]
______________________________
[١]. (٢) يراعهاي در نسخه اساس: ني؛ و همچنين است در نافذ و؛ چلبي
و ١: نى؛ نق: پاره ني؛:
ني باره؛ ٢: براعهى؛ و بايسنغري: بسّد! ٣ و مج ندارند. شكّ نيست كه مراد از يراعه كه در متن عربي آمده بود است كرم شبتاب است، و احتمال ميرود كه مترجم اشتباها معني ديگر آن را كه نى باشد نوشته بوده است، چنانكه همين اشتباه در سابق هم شده بود- ١١٧/ ١ و ٦ ح ديده شود. من صورت يراعهاى را رجحان دادم كه در متن عربي و يكي از نسخ قديم فارسي هست و از خود تصرّفي نكردم.
[٢]. (٤) بددل چنانكه در ١٠٥/ ١ ح گفته شد ترسنده و بي دل و جرأت را گويند. از صفات مرد بد دل عاجزي و زبوني و بي حميّتي است. غزّالي در كيمياى سعادت (ركن سوّم، مهلكات، اصل اوّل) گويد: و قوّت خشم چون از حدّ بشود آن را تهوّر گويند، و چون ناقص بود آن را بد دلي و بي حميّتي گويند، و چون معتدل بود- نه بيش و نه كم- آن را شجاعت گويند، و از شجاعت كرم و بزرگ همّتي و دليري و حلم و بردباري و آهستگي و فرو خوردن خشم و امثال اين اخلاق خيزد، و از تهوّر لاف و عجب و كبر و گنداوري و بارنامه و خويشتن اندر كارهاى با خطر افگندن و امثال اين خيزد، و چون ناقص باشد (يعني بد دلي) از وى خوار خويشتني و بيچارگي و جزع و تملّق و مذلّت خيزد.
در ويس و رامين آمده است (٦/ ٢١ و ٤٠/ ٢٢٩ و ٨٣/ ١٢٢ بترتيب):
|
روان گشتي گر او فرمان بدادي |
كه زفت و بد دل از مادر نزادي |
|
|
چنين بددل مباش، از كار ترسان |
كجا باشد ازينها بر تو آسان |
|
|
چنان دلتنگ شد رامين در آن بزم |
كزو بگريخت همچون بددل از رزم |
|
در مصادر زوزني (چاپ بينش، ص ٤١٨) وراعة و وروع و ورعة و ورع همه «بد دل شدن» ترجمه شده است؛ و سنائي فصلي در صفت بد دلي در حديقه خويش (٣٨٧ تا ٣٨٨) آورده است و در باره خود نيز چنين گفته (٧٣٩):
|
منم اندر ولايت خسرو |
همچو خفّاش بد دل و شب رو |
|
|
روز از بد دلي چو خفّاشم |
كه نبايد كه صيد كس باشم |
|
و نظامي گويد (گنجينه گنجوي ص ١٧):
|
شكم بنده را چون شكم گشت سير |
كند بد دلي گر چه باشد دلير |
|
[٣]. (٥)
|
و إنّي شقيّ ... |
و بدرستي كه من بد بختم بناكسان، و هرگز نبيني (كسي را) بد بخت بايشان مگر صاحب خويهاى بزرگ را. شمائل جمع شمال است بمعني خلق و خو.