ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٧٢ - ١٣ - باب پادشاه و برهمنان
بزرگ افتاده بوديد، خاصّه ايراندخت كه در تدارك [١] اين حادثه سعيي تمام نمود. بلار گفت: بندگان از براى آن باشند تا در حوادث خويشتن را سپر گردانند و آن را فايده عمر و ثمره دولت شمرند، هر چند نفاذ كار بإقبال مخدومان متعلّق باشد؛ و بندگان را آن محلّ نتواند بود كه پيش كفايت مهمّي بي وسيلت همّت مخدومان باز شوند [٢]، كه شرط اينست كه اگر در هنگام وقات [٣] فدا مقبول باشد خويشتن در ميان نهند
|
نفسي فداؤك، لا لقدري، بل أرى |
أنّ الشّعير وقاية الكافور |
|
[٤] و اگر كسي را بخت ياري كند و ملازمت اين سيرت دست دهد بر آن محمدت [٥] و صلت [٦] چشم نتوان داشت، امّا ملكه زمانه را در اين كار اثري بزرگ بود، تاج و كسوت بابت [٧] اوست و البتّه ديگر بندگان را نشايد. ملك او را فرمود: هر دو بسراى بايد رسانيد؛ و خود برخاست [٨].
در وقت ايراندخت و قومي [٩] ديگر كه در موازنه او بود حاضر شدند. ملك فرمود كه هر دو پيش ايراندخت بايد نهاد تا او يكي اختيار كند. تاج در چشم وى بهتر نمود، در بلار نگريست تا آنچه بر دارد باستصواب او باشد، او بجامه اشارت كرد؛ در اين ميان ملك
______________________________
[١]. (١) تدارك در يافتن، بمعني چاره جوئي كردن و عاقبت بد آن
حادثه را مانع شدن و «جلوگيري» كردن و خطائي را جبران كردن- ١٠/ ١ ح و ٩٠/ ٤ و
١٠٢/ ١٠ و ١٠٥/ ١١ و ١٢٧/ ٦ و ٣٢٤/ ١٦ ح و ٣٥٠/ ١١ و ٣٦٣/ ١٥ ديده شود.
[٢]. (٤) پيش- باز شدن رجوع شود به ٣٢٤/ ٣ ح و ٣٦٩/ ١ تا ٢ ح.
[٣]. (٥) وقات در اساس چنين است؛ و در نق و و و ٣: وفات؛ در چلبي و نافذ و نسخه بدل و بايسنغري:
فترت؛ در ٢: بلا؛: قنوت؛ مج جمله را ندارد. باعتبار فداء و وقاية در شعر بعد، محتملست كه وقايت بوده.
[٤]. (٦)
|
نفسي فداؤك ... |
جان من (تن من) فداى تو باد، نه از جهت ارزش من، بلكه ميبينم جو را وسيله نگه داشتن كافور (ميسازند)- من ارزشي ندارم. امّا گاهي چيز بي قدري سبب حفظ چيزي گرانبها ميشود.
[٥]. (٧) محمدت در عربي: آنچه مايه و سبب ستودگي ميشود، ولي اينجا: ستودن، و نشانه پسنديدن.
[٦]. (٧) صلت (از و ص ل) بخشش و عطاى نقدي يا جنسي كه در إزاى هنري و كاري داده شود، جمع آن صلات؛ جايزه. نيز رجوع شود به ٤٧/ ٣ ح.
[٧]. (٨) بابت مناسب و سزاوار؛ نيز رجوع شود به ٣١٣/ ٧ ح.
[٨]. (١٠) خود برخاست ... يعني از بارگاه به حرم سراى رفت، با وزير و تاج و لباس، و آنجا ايراندخت و زن ديگري از زنان شاه كه هم طراز ايراندخت بود حاضر شدند.
[٩]. (١١) قوم زوجه؛ رجوع شود به ٧٦/ ٨ و ٩ ح، و ٢١٨/ ٧، و ٣٥٠/ ١٢ ح، و ٣٧٣/ ٦.