ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٥٦ - مردى كه از پيش اشتر مست بگريخت
كه خيرات مردمان را وداع كردستي، و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مدروس گشته، و راه راست بسته، و طريق ضلالت گشاده، و عدل ناپيدا و جور ظاهر، و علم متروك و جهل مطلوب، و لؤم و دناءت مستولي و كرم و مروّت منزوي، و دوستيها ضعيف و عداوتها قوي، و نيك مردان رنجور و مستذلّ [١] و شرّيران فارغ و محترم، و مكر و خديعت بيدار و وفا و حرّيّت در خواب، و دروغ مؤثّر و مثمر و راستي مردود و مهجور، و حقّ منهزم و باطل مظفّر، و متابعت هوا سنّت متبوع و ضايع گردانيدن احكام خرد طريق مشروع، و مظلوم محقّ ذليل و ظالم مبطل عزيز، و حرص غالب و قناعت مغلوب، و عالم غدّار بدين معاني شادمان و بحصول اين ابواب تازه و خندان.
چون فكرت من بر اين جمله بكارهاى دنيا محيط گشت و بشناختم كه آدمي شريفتر خلايق و عزيزتر موجودات است، و قدر ايّام عمر خويش نميداند و در نجات نفس نميكوشد، از مشاهدت اين حال در شگفت [٢] عظيم افتادم و چون بنگريستم مانع اين سعادت راحت اندك و نهمت حقير است كه مردمان بدان مبتلا گشتهاند، و آن لذّات حواسّ است، خوردن و بوئيدن و ديدن و پسودن و شنودن، وانگاه خود اين معاني بر قضيّت حاجت و اندازه أمنيّت [٣] هرگز تيسير نپذيرد، و نيز از زوال و فنا در آن امن صورت نبندد، و حاصل آن اگر ميسّر گردد خسران دنيا و آخرت باشد، و هر كه همّت در آن بست و مهمّات آخرت را مهمل گذاشت همچون
[مردى كه از پيش اشتر مست بگريخت]
آن مرد است كه از پيش اشتر مست بگريخت و بضرورت خويشتن در چاهي آويخت و دست در دو شاخ زد كه بر بالاى آن روئيده بود و پايهاش بر جائي قرار گرفت. در اين ميان بهتر بنگريست، هر دو پاى بر سر چهار مار بود كه سر از سوراخ بيرون گذاشته بودند.
نظر بقعر چاه افگند اژدهائي سهمناك ديد دهان گشاده و افتادن او را انتظار ميكرد.
بسر چاه التفات نمود موشان سياه و سپيد بيخ آن شاخها دايم بي فتور ميبريدند. و او در اثناى اين محنت تدبيري ميانديشيد و خلاص خود را طريقي ميجست. پيش خويش
______________________________
[١]. (٤) مستذلّ (از ذلّت) خوار داشته و ذليل كرده.
[٢]. (١١) شگفت ص ٣٦ ح برس ١٧ ديده شود.
[٣]. (١٤) أمنيّت (ج: أمانيّ) آرزو؛ آنچه بآرزو خواهند؛ خواسته بآرزو.