ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٤٥ - ١ - باب برزويه الطبيب
نشان يافتم كه در وى اميد صحّت بود معالجت او بر وجه حسبت [١] بر دست گرفتم. و چون يكچندي بگذشت و طايفهاي را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت، و تمنّي مراتب اين جهاني بر خاطر گذشتن گرفت، و نزديك آمد كه پاى از جاى بشود. با خود گفتم:
اى نفس ميان منافع و مضارّ خويش فرق نميكني؛ و خردمند چگونه آرزوى چيزي در دل جاى دهد كه رنج و تبعت [٢] آن بسيار باشد و انتفاع [٣] و استمتاع [٤] اندك؟ و اگر در عاقبت كار و هجرت سوى گور فكرت شافي واجب داري حرص و شره اين عالم فاني بسر آيد. و قويتر سببي ترك دنيا را مشاركت اين مشتي دون عاجز است كه بدان مغرور گشتهاند. از اين انديشه ناصواب در گذر و همّت بر اكتساب ثواب مقصور گردان، كه راه مخوفست و رفيقان ناموافق و رحلت نزديك و هنگام حركت نامعلوم. زينهار [٥] تا در ساختن توشه آخرت تقصير نكني، كه بنيت [٦] آدمي آوندي [٧] ضعيف است پر اخلاط [٨] فاسد، چهار نوع متضادّ، و زندگاني آن را بمنزلت عمادي؛ چنانكه بت زرين كه بيك ميخ تركيب پذيرفته باشد و اعضاى آن بهم پيوسته، هر گاه ميخ بيرون كشي در حال از هم باز شود؛ و چندانكه شاياني [٩] قبول حيات از جثّه زايل گشت بر فور متلاشي گردد [١٠]. و بصحبت دوستان و
______________________________
[١]. (١) حسبت مزد چشم داشتن، اميد ثواب داشتن (مقدّمة)؛ اجر و مزد
را حسبت گويند. و حسبة للّه يعني باميد اجر و مزد خدائي و أخروي؛ براه رضاى خدا.
[٢]. (٦) تبعت عاقبت بدو نتيجه ناگواري كه از كار نابجائي حاصل شخصي گردد و در حكم تاوان و تلافي آن كار او باشد.
[٣]. (٦) انتفاع سود بردن و منفعت يافتن.
[٤]. (٦) استمتاع برخوردارى و جستن و گرفتن.
[٥]. (١٠) زينهار كلمه تحذير و نهى است و در اين معني با حرف «تا» و صيغه مضارع منفي بكار ميرود؛ بصورت مخفّف زنهار نيز مستعمل است؛ گاهى در آخر جمله و بدون تا و فعل، و گاهى با «از» و اسمي ميآيد. از معاني ديگر اين كلمه اينجا بحث نيست.
[٦]. (١١) بنيت نهاد و آفرينش و تركيب چيز و انسان.
[٧]. (١١) آوند هر نوع ظرفي كه گنجايش چيزي داشته باشد و در آن چيزي بنهند.
[٨]. (١١) أخلاط چهار خلطي كه مزاج آدمي از آن مركّبست يعني بلغم و خون و صفرا و سودا (و اين دو تاى اخير را بفارسي گش گويند).
[٩]. (١٤) شاياني شايستگي و سزاواري و لياقت و براى چيزي مستعدّ بودن.
[١٠]. (١٤) متلاشي گشتن از هم پاشيدن و ناچيز شدن. اصل آن لا شيء است و لغت تلاشي از آن ساخته شده است و در قواميس عربي در مادّه لوش و لشا ميآيد.