ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٣٦ - ١١ - باب تيرانداز و ماده شير
روزي بطلب صيد از بيشه بيرون رفت تير اندازي بيامد و هر دو بچّه او را بكشت و پوست بكشيد. چون شير باز آمد و بچّگان را از آن گونه بر زمين افگنده ديد فرياد و نفير بآسمان رسانيد. و در همسايگي او شگالي پير بود، چون آواز او بشنود بنزديك او رفت و گفت: موجب ضجرت چيست؟ شير صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود.
شگال گفت: بدان كه هر ابتدائي را انتهائي است، و هر گاه كه مدّت عمر سپري شد و هنگام اجل فراز رسيد لحظتي مهلت صورت نبندد، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ.* [١] و نيز بناى كارهاى اين [٢] عالم فاني برين نهاده شدهست، بر اثر هر شادي غمي چشم ميبايد داشت و بر اثر هر غم شاديئي توقّع ميبايد كرد، و در همه احوال بقضاى آسماني راضي ميبود كه پيرايه مردان در حوادث صبر است
|
فاصبر على القدر المخلوق و ارض به |
و إن أتاك بما لا تشتهي القدر |
|
|
فما صفا لامرئ عيش يسرّ به |
إلّا سيتبع يوما صفوه الكدر |
|
[٣]
|
تا بود چنين بدهست كار عالم |
شادي پس اندهست و راحت پس غم |
|
جزع در توقّف دار و انصاف از نفس خود بده، وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ [٤].
و در امثال آمدهست كه «يداك أوكتا و فوك نفخ» [٥]. آنچه تير انداز با تو كردهست اضعاف آن از جهت تو بر ديگران رفته است، و ايشان همين جزع در ميان آوردهاند و اضطراب بيهوده كرده و باز بضرورت صبور گشته. بر رنج ديگران صبر كن چنانكه
______________________________
[١]. (٦) تا (٧) فَإِذا جاءَ ...* در قرآن دو بار چنين آمده است (سوره اعراف آيه ٣٤ و سوره نحل آيه
٦١) و يك بار بدون ف در اوّل و «فلا» (سوره يونس آيه ٣٤): كه چون بيايد زمان زد
ايشان، نه با پس توانند ايستاد يك زمان و نه پيش توانند شد.
[٢]. (٧) بناي كارهاى اين در اساس: بناى اين كارهاى.
[٣]. (١٠) و (١١)
|
فاصبر على ... |
پس شكيبائي كن بر قضا و قدر آورده و خشنود شو بدان، اگر چه آن قدر برساند بتو آن را كه نخواستهاي و نميخواهي؛ كه صافي نشد هيچ مردي را زندگاني كه شاد شود بدان، مگر آنكه بزودي بيايد در پى صفاى آن تيرگي.
[٤]. (١٣) وَ ما أَصابَكَ مِنْ ... (سوره نساء (٤) آيه ٧٩: و آنچه بتو رسد از بدي از تن تست.
[٥]. (١٤) يداك أوكتا ... دو دست تو گره بستند و دهان تو دميد. باد در خيك تو در دميدهاي و سر آن تو بستهاي.
خود را ملامت كن نه ديگري را. بكسي گفته است كه مشك را خوب نبسته بود باد آن خالي ميشد و مشرف بغرق بود.