ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٨٤ - صياد آهو و خوگ و گرگ
بهر وقت تيراندازان مرا از جانبي بجانبي ميراندند. و امروز پيري [١] را ديدم صورت بست [٢] كه صيّاد باشد، اينجا گريختم. باخه او را گفت: مترس كه در اين حوالي صيّاد ديده نيامدهست، و ما دوستي خود ترا مبذول داريم، و چراخور بما نزديك است.
آهو در صحبت ايشان رغبت نمود و در آن مرغزار مقام كرد. و ني بستي بود كه ايشان در آنجا جمله شدندي و بازي كردندي و سر گذشت گفتندي. روزي زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ساعتي آهو را انتظار نمودند نيامد. دل نگران شدند، و چنانكه عادت مشفقانست تقسّم خاطر [٣] آورد، و انديشه بهر چيز كشيد. موش و باخه زاغ را گفتند: رنجي بر گير و در حوالي ما بنگر تا آهو را اثري بيني. زاغ تتبّع كرد، آهو را دربند ديد، بر فور باز آمد و ياران را اعلام داد. زاغ و باخه موش را گفتند كه: در اين حادثه جز بتو اميد نتوان داشت، كه كار از دست ما بگذشت،
|
درياب كه از دست تو هم در گذرد |
موش بتگ ايستاد و بنزديك آهو آمد و گفت: اى بذاذر مشفق، چگونه در اين ورطه افتادي با چندان خرد و كياست و ذكا و فطنت؟ جواب داد كه: در مقابله تقدير آسماني، كه نه آن را بتوان ديد و نه بحيلت هنگام آن را در توان يافت، زيركي چه سود دارد؟
در اين ميانه باخه برسيد، آهو او را گفت: كه اى بذاذر، آمدن تو اينجا بر من دشوارتر از اين واقعه است، كه اگر صيّاد بما رسد و موش بندهاى من بريده باشد بتگ با و مسابقت توانم كردن، و زاغ بپرد، و موش در سوراخ گريزد، و تو نه پاى گريز داري و نه دست مقاومت، اين تجثّم [٤] چرا نمودي؟ باخه گفت: چگونه نيامدمي و بچه تأويل توقّف روا
______________________________
[١]. (١) پيري در اساس بي نقطه است، و همچنين در نافذ و؛ در نسخ
ديگر: بيرى، يا ميري؛ در متون عربي چاپي و خطّي كه بنده بآنها دسترس دارد: شيخا،
الّا در نسخه خطّي مورّخ ٦١٨ (و چاپ دار المعارف كه از روى آن شده است) كه شبحا
دارد. در ترجمههاى سرياني لفظي معادل شيئا (چيزي). آهو پيري را يا چيزي را ديده
است و گمان برده است كه صيّادي است. مسلّم اينست كه شبح نبوده است، زيرا اقرار او
باينكه آنچه ديده بوده است شبحي بوده منافات دارد با ترس فعلي او. در ترجمههائي
كه از هندي كردهاند أثري از اين عبارت نيست.
[٢]. (١) صورت بست تصوّر رفت. پنداشته شد؛ اينجا فعل لازم است نه متعدّي. نيز ٤/ ٨ ح، ٦/ ١٤ ح، ٨/ ٢ ح، و نيز ٣٩/ ٧ و ٤٧/ ٩ ديده شود.
[٣]. (٧) تقسّم خاطر رجوع شود به ص ٧١ ح بر س ٣، متقسّم و تقسّم.
[٤]. (١٨) تجشّم ص ٦٤ ح بر س ٤ ديده شود.