ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٧٥ - زاهدى كه پادشاهى او را كسوتى داد
در راه برد و نخجير گذشت كه جنگ ميكردند، بسرو يك ديگر را مجروح گردانيده، و روباهي بيامده بود و خون ايشان ميخورد، ناگاه نخجيران سروى [١] انداختند، روباه كشته شد.
زاهد شبانگاه بشهر رسيد جائي جست كه پاى افزار [٢] بگشايد، حالي [٣] خانه زني بد كاري مهيّا شد، و آن زن كنيزكان آنكاره داشت و يكي را از آن كنيزكان كه در جمال رشك عروسان خلد بود، ماهتاب از بناگوش او نور دزديدي و آفتاب پيش رخش سجده بردي، دل آويزي جگر خواري مجلس افروزي جهان سوزي چنانكه اين ترانه در وصف او درست آيد:
|
گر حسن تو بر فلك زند خرگاهي |
از هر برجي جدا بتابد ماهي |
|
|
ور لطف تو در زمين بيابد راهي |
صد يوسف سر بر آرد از هر چاهي |
|
ببرنائي نو خط آشوب زنان و فتنه مردان بلند بالاى باريك ميان چست سخن نغز بذله قوي تركيب
|
چنان كس كش اندر طبايع أثر |
ز گرميّ و ترّي بود بيشتر |
|
مفتون شده بود و البتّه نگذاشتي كه ديگر حريفان گرد او گشتندي
|
چشمي كه ترا ديده بود اى دلبر |
پس چون نگرد به روى معشوق دگر؟ |
|
زن از قصور دخل ميجوشيد و بر كنيزك بس نميآمد [٤] كه حجاب حيا از ميان برداشته بود و جان بر كف دست نهاده. بضرورت در حيلت ايستاد تا برنا را هلاك كند، و اين شب كه زاهد نزول كرد تدبير آن ساخته بود و فرصت آن نگاه داشته، و شرابهاى گران در ايشان پيموده تا هر دو مستان شدند و در گشتند. چون هر دو را خواب در ربود قدري زهر در ماسورهاي [٥] نهاد، و يك سر ماسوره در أسافل برنا بداشت و ديگر سر در دهان گرفت تا زهر
______________________________
[١]. (٢) سرو شاخ جانوران.
[٢]. (٣) پاى افزار هر آن چيز كه بر پا كنند و بر ساق پاى پيچند. پاى افزار گشودن در جائي بمعني اينست كه در آنجا از زحمت سفر بياسايند و اقامت كنند بمدّتي اندك.
[٣]. (٣) حالي در آن دم و آن وقت. رجوع شود به ص ٦٠ ح برس ١٢.
[٤]. (١٥) بس نميآمد بر كسي بس آمدن از عهده او بر آمدن و او را مطيع كردن.
[٥]. (١٩) ماسوره نى كوتاه، يا آنچه از چوب ميان تهي تراشيده باشند، و نخ و ريسمان بر آن پيچند از براى نسّاجي و در ماكو گذراند. در فرهنگها بدين معني لفظ ماشوره را آوردهاند.