ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٧٥ - صياد آهو و خوگ و گرگ
نيكو حالتر از درويشي است كه بمردمان محتاج باشد، كه مذلّت حاجت كار دشوار است. و گفتهاند «عزّ الرّجل استغناؤه عن النّاس» [١]. و درويشي اصل بلاها، و داعي دشمنايگي [٢] خلق و، رباينده شرم و مروّت و، زايل كننده زور و حميّت و، مجمع شرّ و آفت است، و هر كه بدان درماند چاره نشناسد از آنكه حجاب حيا از ميان برگيرد،
|
فلا و أبيك ما في العيش خير |
و لا الدّنيا إذا ذهب الحياء |
|
[٣].
و چون پرده شرم بدرّيد مبغوض گردد، و بإيذا مبتلا شود و شادى در دل او بپژمرد؛ و استيلاى غم خرد را [٤] بپوشاند، و ذهن و كياست و حفظ و حذاقت بر اطلاق در تراجع افتد؛ و آن كس كه بدين آفات ممتحن گشت هر چه گويد و كند برو آيد [٥]، و منافع راى راست و تدبير درست در حقّ وى مضارّ باشد، و هر كه او را امين شمردي در معرض تهمت آرد، و گمانهاى نيك دوستان در وى معكوس گردد، و بگناه ديگران مأخوذ باشد. و هر كلمتي و عبارتي كه توانگري را مدح است درويشي را نكوهش است: اگر درويش دلير باشد بر حمق حمل افتد، و اگر سخاوت ورزد باسراف و تبذير منسوب شود، و اگر در اظهار حلم كوشد آن را ضعف شمرند، و گر بوقار گرايد كاهل نمايد؛ و اگر زبان آوري و فصاحت نمايد بسيار گوى نام كنند، و گر بمأمن خاموشي گريزد مفحم [٦] خوانند
|
متى ما يرى النّاس الغنيّ و جاره |
فقير يقولوا عاجز و جليد |
|
|
و ليس الغنى و الفقر من حيلة الفتى |
و لكن أحاظ قسّمت و جدود |
|
[٧]
______________________________
[١]. (٢) عزّ الرّجل ... عزّت مرد بينيازي اوست از مردم.
[٢]. دشمنايكي در اساس صريحا به دو ياء نوشته شده.
[٣]. (٥) فلا و أبيك ... نه، سوگند بحقّ پدرت، نيست در زندگي، نه نيز در دنيا، خيري آنگاه كه شرم از ميان برود.
در اساس اين بيت را كاتب قبل از جمله «و هر كه ... بر گيرد» نوشته است.
[٤]. (٧) خرد را در اساس: خوذ را.
[٥]. (٨) برو آيد بر ضدّ او و بضرر او شود.
[٦]. (١٤) مفحم (اسم مفعول از إفحام) خاموش گردانيده، آن كس كه زبانش را بسته باشند، درمانده در سخن، مردي كه سخن نتواند گفتن از جهت اينكه خصم وى را إسكات كرده باشد؛ فرومانده از سخن در حجّت آوردن و مجادله كردن (از مقدّمة و صراح).
[٧]. (١٥) متى ما يرى ... آنگاه كه بينند مردمان توانگري را و همسايه او فقير باشد گويند (اين) عاجز و ناتوان است و (آن) جلد و چالاك؛ و (نميدانند كه) توانگري و درويشي از كوشش و چارهگري مردم نيست، بلكه بهرهها و دولتهاست كه بخش كردهاند و بختهاست. در اساس: احاظى.