ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٤٢ - زن بازرگان و نقاش و غلام او
چون دمنه را در حبس بردند و بند گران بر وى نهاد كليله را سوز برادري و شفقت صحبت بر انگيخت، پنهان بديدار او رفت، و چندانكه نظر بر وى افگند اشك باريدن گرفت و گفت: اى برادر ترا در اين بلا و محنت چگونه توانم ديد، و مرا پس ازين از زندگاني چه لذّت؟
|
آب صافي شدهست خون دلم |
خون تيره شدهست آب سرم |
|
|
بودم آهن كنون ازو زنگم |
بودم آتش كنون ازو شررم |
|
و چون كار بدين منزلت رسيد اگر در سخن با تو درشتي كنم باكي نباشد، و من اين همه ميديدم و در پند دادن غلوّ مينمود، بدان التفات نكردي. و نامقبولتر چيزها نزديك تو [١] نصيحت است. و اگر بوقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصير و غفلت روا داشته بودمي امروز با تو در اين جنايت شركت دارمي [٢]. لكن إعجاب تو بنفس و راى خويش عقل و علم ترا مقهور گردانيد. و اشارت عالمان در آنچه «ساعي پيش از اجل ميرد» با تو بگفتهام، و از مردن انقطاع زندگاني نخواستهاند، امّا رنجهائي بيند كه حيات را منغّص گرداند، چنين كه تو درين افتادهاي و هر آينه مرگ از آن خوشتر است. و راست گفتهاند «مقتل الرّجل بين فكّيه» [٣]
|
گر زبان تو راز دارستي |
تيغ را بر سرت چه كارستي؟ |
|
[٤] دمنه گفت: هميشه آنچه حق بود ميگفتي و شرايط نصيحت را بجاى ميآورد، لكن شره [٥] نفس و قوّت حرص بر طلب جاه راى مرا ضعيف كرد و نصايح ترا در دل من بيقدر گردانيد، چنانكه بيمار مولع [٦] بخوردني، اگر چه ضرر آن ميشناسد، بدان التفات ننمايد و بر قضيّت شهوت بخورد. و نيز خرّم و بي خصم زيستن و خوش دل و ايمن روزگار گذاشتن نوعي ديگر است. هر كجا علوّ همّتي بود از رنجهاى صعب و چشم زخمهاى هايل چاره نباشد
______________________________
[١]. (٨) نزديك تو در نسخه اساس از قلم ساقط شده است.
[٢]. (١٠) دارمي ميداشتم- رجوع شود به ص ١١ ح بر س ١.
[٣]. (١٤) مقتل ... مايه هلاك آدمي در ميان دو آرواره (زير و بالاى دهان) اوست (يعني زبانش). زبان سرخ سر سبز را بباد دهد.
[٤]. (١٥) راز دارستي، چه كارستي (اگر) راز دار ميبود ... چه كار ميبود.
[٥]. (١٧) شره ص ١١٩ ح بر س ١٠ ديده شود.
[٦]. (١٨) مولع ص ٨٠ ح بر س ١٤ ديده شود.