ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٠٥ - بطى كه در آب روشنى ستاره مىديد
مدهوش حيران و، احمق غافل را زيرك متيقّظ [١] و، شجاع مقتحم [٢] را بد دل [٣] محترز [٤] و، جبان خائف را دلير متهوّر و، توانگر منعم را درويش ذليل و، فاقه رسيده محتاج را مستظهر [٥] متموّل.
دمنه گفت: آنچه شير براى تو ميسگالد [٦] از اين معاني كه بر شمردي چون تضريب [٧] خصوم و ملال ملوك و ديگر ابواب نيست، لكن كمال بي وفائي و غدر او را بر آن ميدارد، كه جبّاري است.
كامگار و غدّاريست مكّار. اوايل صحبت او را حلاوت زندگانيست و اواخر آن را تلخي مرگ. شنزبه گفت: طعم نوش چشيدهام، نوبت زخم نيش است. و بحقيقت مرا اجل اينجا آورد، و إلّا من چه مانم بصحبت شير؟ من او را طعمه و او در من طامع. امّا تقدير ازلي و غلبه حرص و اوميد مرا در اين ورطه افگند
|
و أعلم أنّي فائل الرّأى مخطئ |
و لكن قضاء لا أطيق غلابه |
|
[٨] و امروز تدبير از تدارك آن قاصر است و راى در تلافي آن عاجز، و زنبور انگبين بر نيلوفر نشيند و برايحت معطّر و نسيم معنبر آن مشغول و مشعوف [٩] گردد تا بوقت بر نخيزد، و چون برگهاى نيلوفر پيش آيد در ميان آن هلاك شود. و هر كه از دنيا بكفاف [١٠] قانع نباشد و در طلب فضول ايستد چون مگس است كه بمرغزارهاى خوش پر رياحين و درختان سبز پر شكوفه راضي نگردد و بر آبي نشيند كه از گوش پيل مست دود تا بيك حركت گوش
______________________________
[١]. (١) متيقّظ كسي كه بيدار و هشيار كار خود باشد. ٣٢/ ١ ح ديده
شود.
[٢]. (١) مقتحم كسي كه بي انديشه خويشتن را در كاري افگند و از خطر نترسد.
[٣]. (١) بددل ترسنده و واهمهناك و بي دل و جرأت. دل مرد بددل گريزان از تن (از شاهنامه).
[٤]. (١) محترز پرهيز كننده و خويشتن را نگاه دارنده و با احتياط.
[٥]. (٢) مستظهر پشت گرم و قوي دل. ٢٦/ ٨ ح ديده شود.
[٦]. (٤) سگاليدن انديشيدن، با اين لازمه كه درباره كسي باشد و آن هم غالبا با بد نيّتي توأم باشد.
[٧]. (٤) تضريب دو كس را بر ضدّ يكديگر انگيختن بوسيله سخناني كه از قول هر يك در حقّ ديگري بآن دو گويند، و آنها را نسبت به يكديگر تند و خشمناك ساختن. «دو بهم زنى». ح بر ص ٥٩ س ٣ نيز ديده شود.
[٨]. (١٠) و أعلم ... ميدانم كه من سست راى و خطا كنندهام و لكن حكم آسمانيست كه غلبه جستن بر آن نميتوانم.
[٩]. (١٢) مشعوف در نسخ نافذ و مجلس: مشغوف؛ شايد صواب نيز همين باشد.
[١٠]. (١٣) كفاف بسندگي؛ آن اندازه از مال و در آمد كه از براى گذران زندگاني روزانه بس باشد.