ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣١٣ - ١٠ - باب شير و شغال
نگردد و از عهده لوازم مناصحت بواجبي بيرون نتواند آمد. و زندگاني ملك دراز باد، من عمل سلطان را كار هم و بر آن وقوفي و در آن تجربتي ندارم؛ و تو پادشاه محتشمي و در خدمت تو وحوش و سباع بسيارند، كه هم قوّت و كفايت دارند و هم حرص و شره اعمال اين جهاني. اگر در باب ايشان اصطناعي [١] فرمائي دل تو فارغ گردانند، و بمنال [٢] و اصابت [٣] كه از أشغال يابند شادمان و مستظهر شوند.
شير گفت: در اين مدافعت [٤] چه فايده؟ كه البتّه ترا معاف نخواهيم فرمود. شگال گفت:
كار سلطان بابت [٥] دو كس باشد: يكي مكّاري مقتحم كه غرض خويش به اقتحام حاصل كند و بمكر و شعوذه [٦] مسلّم ماند؛ و ديگر غافلي ضعيف كه بر خواري كشيدن خو دارد و بهيچ تأويل منظور و محترم و مطاع و مكرّم نگردد كه در معرض حسد و عداوت افتد. و ببايد دانست كه عاقل هميشه محروم باشد و محسود. و من از اين هر دو طبقه نيستم؛ نه آزي غالب است كه خيانت كنم
______________________________
[١]. (٤) اصطناع ٣٠٧/ ١٢ ح و ٣١٩/ ١٧ ديده شود.
[٢]. (٤) منال (از ن ى ل) در عربي مصدر است و بمعني يافتن و بچيزي رسيدن، يا چيزي بكسي رسيدن؛ در فارسي بمعني ملك و مستغلّ، يا مال منقول و در آمد املاك و اراضي و بطور كلّي ثروت بكار ميرود، و غالبا مال و منال توأما ذكر ميشود. در اين عبارت ظاهرا از منال آن مداخلي اراده شده است كه از منصب و مقام بشخص ميرسد.
[٣]. (٥) إصابت (از ص و ب، و ص ى ب) در لغت عرب بمعني رسيدن (مثلا تير بنشانه)؛ و در اين عبارت بمعني حقوق و مواجب يا سود و مداخلي استعمال شده است كه از شغل و منصب عايد كاركنان دولت ميشود.
[٤]. (٦) مدافعت اينجا بمعني عذر آوردن از قبول كار، و دفع كردن و ردّ كردن پيشنهادي كه ميشود.
[٥]. (٧) بابت مناسب، در خور ...- اين سخن چه بابت تست و ترا با اين سؤال چه كار؟ (٦١/ ١٣ تا ١٤).
[٦]. (٨) شعوذه خدعه و فريب. رجوع شود به ٩٧/ ١٥ ح، ١٣٦/ ١٦؛ در تاريخ وصّاف آمده است: با اليناق از قلعه بشيب آمده و راضي بگردش چرخ با شعوذه و فريب در مقام غوچان به اردو رسيد (ص ١٣٠). و بمعناى اصلي كه حقّه بازي و تردستي و چشم بندي باشد. در بيان الأديان (باب پنجم، در فرهنگ ايران زمين، سال دهم صفحات ٢٩٦، ٢٩٧، ٣٠٢، ٣٠٣، ٣١٥) آمده است كه: مقنّع در كودكي بآموختن شعوذه و نير نجات رنج بسيار ديد؛ از آن شعوذها و حيلها بخلق نمود، و حسين بن منصور حلّاج بهندوستان رفت و شش سال آنجا ماند و نير نجات و مخاريق و احتيالها آموخت؛ و آن شعوذها و نيرنجها بمردمان نمودن گرفت؛ گفت من موسى نيستم و پيغمبر نيستم، امّا مردي هستم كه علم شعبده و حيله نيكو دانم ... ترا باين حيلها واقف ساختم تا زرق كسي نزد تو قبول نيفتد.
نيز سيرت ابن خفيف ص ٢٣٤ ديده شود.