ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٧٠ - موش و زاهد و مهمان او
كدام آرزو بر مصاحبت و مجاورت تو برابر تواند بود؟ و اگر ترا موافقت واجب نبينم كجا روم؟ و بدين موضع باختيار نيامدهام، و قصّه من دراز است و در آن عجايب بسيار، چندانكه مستقرّي متعيّن شود با تو بگويم.
[موش و زاهد و مهمان او]
زاغ دم موش بگرفت و روى بمقصد آورد. چون آنجا رسيد باخه ايشان را از دور بديد، بترسيد و در آب رفت. زاغ موش را آهسته از هوا بزمين نهاد و باخه را آواز داد. بتگ بيرون آمد و تازگيها كرد و پرسيد كه: از كجا ميآئي و حال چيست؟ زاغ قصه خويش از آن لحظت كه بر اثر كبوتران رفته بود و حسن عهد موش در استخلاص ايشان مشاهدت كرده، و بدان دالّت قواعد الفت ميان هر دو مؤكّد شده و روزها يكجا بوده، وانگاه عزيمت زيارت او مصمّم گردانيده، برو خواند. باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و كمال مروّت او بشناخت ترحيبي [١] هر چه بسزاتر واجب ديد و گفت: سعادت بخت ما ترا بدين ناحيت رسانيد و آن را بمكارم ذات و محاسن صفات تو آراسته گردانيد و للبقاع دول [٢]
|
خرشيد سر از سراى ما بر نارد |
تا تو ز در سراى ما در نائي |
|
زاغ، پس از تقرير اين فصول و تقديم اين ملاطفات، موش را گفت: اگر بيني [٣] آن اخبار و حكايات كه مرا وعده كرده بودي باز گوئي تا باخه هم بشنود، كه منزلت او در دوستي تو همچنانست كه از آن من. موش آغاز نهاد و گفت:
منشأ و مولد من بشهر ماروت بود در زاويه زاهدي. و آن زاهد عيال نداشت، و از خانه مريدي هر روز براى او يك سلّه [٤] طعام آوردندي، بعضي بكار بردي و باقي براى شام بنهادي. و من مترصّد فرصت ميبودمي چون او بيرون رفتي چندانكه بايستي بخوردمي و باقي سوى موشان ديگر انداخت. زاهد در ماند، و حيلتها انديشيد، و سلّه از بالاها
______________________________
[١]. (١٠) ترحيب ص ٧٤ ح بر س ٥ ديده شود؛ و نيز ١٠٠/ ٩.
[٢]. (١٢) و للبقاع دول و جايگاهها را دولتهاست (همچنانكه مردمان را در زندگاني اقبال و ادبار هست).
[٣]. (١٤) اگر بيني ديدن (از راه احترام) بمعني موافقت كردن و موافق ديدن و مطابق مصلحت ديدن. سابقا داشتيم كه برزويه بخدمت أنوشروان عرض كرد: اگر بيند راى ملك بزرجمهر را مثال دهد ... (٣٦/ ١٢)
[٤]. (١٨) و (٢٠) سلّه سبد. ص ١٠٤ ح بر س ١٧ ديده شود.