ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٢٥ - بازرگانى كه صد من آهن داشت
روزگار و مفاخر و مآثر [١] شمرد، كه روزنامه [٢] اقبال بدين معاني آراسته شود و كارنامه [٣] سعادت بأمثال آن مطرّز [٤] گردد. و در خرد نخورد بر كسي بخشودن كه بجان بر وى ايمن نتوان بود. و خصم ملك را هيچ زندان چون گور و هيچ تازيانه چون شمشير نيست. و پادشاهان خردمند بسيار كس را كه با ايشان إلف بيشتر ندارند براى هنر و اخلاص نزديك گردانند؛ و باز كساني را كه دوست دارند بسبب جهل و خيانت از خود دور كنند، چنانكه داروهاى زفت [٥] ناخوش براى فايده و منفعت، نه بآرزو و شهوت، خوش بخورند، و انگشت كه زينت دست است و آلت قبض و بسط، اگر مار بر آن بگزد، براى بقاى باقي جثّه آن را ببرند، و مشقّت مباينت آن را عين راحت شمرند.
شير حالي بدين سخن اندكي بيار اميد، امّا روزگار انصاف گاو بستد و دمنه را رسوا و فضيحت [٦] گردانيد، و زور [٧] و افترا و زرق [٨] و افتعال [٩] او شير را معلوم گشت و، بقصاص گاو بزاريان زارش [١٠] بكشت، چه نهال كردار و تخم گفتار چنانكه پرورده و كاشته شود بثمرت و ريع [١١] رسد.
|
من يزرع الشّوك لا يحصد به عنبا [١٢] |
______________________________
[١]. (١) مآثر ص ٩ ح بر س ١٠ و نيز ١٢٩/ ٨ ديده شود.
[٢]. (١) روزنامه ص ١٠ ح بر س ٢ ديده شود. مثالي ديگر اين عبارت سندباد نامه است (چاپ آتش ص ٢٢٥):
مثال داد تا پسر را سياست كنند و آن را تاريخ روزنامه عدل و انصاف گردانند.
[٣]. (١) كارنامه ص ١٠ ح بر س ٢ ديده شود.
[٤]. (٢) مطرّز ص ٨ ح بر س ٣ ديده شود.
[٥]. (٦) زفت داراى طعم تيز و مزه تند و بد كه زبان را بگزد، بعربي عفص گويند، مانند مزه مازو و هليله و پوست سبز گردو. در فرهنگ انندراج اين بيت امير خسرو دهلوي بشاهد آورده شده:
|
هليله كو به زفتي خون دل رفت |
شود خرماى تر چون با عسل خفت |
|
[٦]. (١٠) فضيحت رسوائي، ولي اينجا بمعني رسوا بكار رفته، از مقوله زيد عدل.
[٧]. (١٠) زور دروغ و باطل و نادرست. ص ١٠٢ س ١٢ و ح نيز ديده شود.
[٨]. (١٠) زرق رجوع شود به ص ٩٧ ح بر س ١٥، و نيز ١١٧/ ٨.
[٩]. (١٠) افتعال بهتان و دروغ بافتن بر كسي؛ دروغ ساختن. ناصر خسرو گويد: دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم (ديوان ص ٢٧٢).
[١٠]. (١١) بزاريان زار امروز ميگوئيم: بزاري زار.
[١١]. (١٢) ريع ص ١٠٦ ح بر س ٢ ديده شود. ريع و ثمرت با هم در اين كتاب مكرّر آمده است.
[١٢]. (١٣) من يزرع ... كسي كه خار بكارد از آن درو نكند انگور. حصد بمعني درو كردن بجاى قطف بمعني چيدن بكار رفته است!